خبرنامه
در سایت ثبت نام رایگان نمایید، و مشترك خبرنامه‌ی ما گردید. در این صورت اخبار، رویدادها و خبرهای ویژه‌ی سايت را از طریق e-mail دریافت خواهید نمود.



خبرنامه‌های بایگانی‌شده


سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

سابقه‌ی سفارشات گذشته

تماس با ما


یادگیری و تفکر پراگماتیک از طریق مهندسی مجدد کارکردهای ذهن (بخش 4)
امتیاز : 1 كاربر به این نوشته امتیاز داده‌اند. امتیاز متوسط5.0
نوشته شده توسط : admin, در روز شنبه 28/06/1394, در گروه " تفکر پراگماتیک "
بازدید : این نوشته تاكنون 7730 بار مشاهده شده است.
چكیده : نوشته‌ی اندی هانت - ترجمه‌ی:کبریا صبوری
با انتخاب و خواندن این مجموعه مقالات شما راهیِ سفری عجیب از میان علوم و تئوری‌های وابسته به کارکردهای ذهن و مغز و شناخت چگونگی تاثیر‌گذاری خود بر بهبود مهارت‌های تفکر و یادگیری، می‌شوید. اگر به عنوان یک برنامه‌نویس، مدیر و یا دانشمند دوست دارید با استفاده از روش طراحی مجدد عملکرد مغز خود به کارایی بیشتر در محیط کار خود برسید؛ و یا حتی اگر به این موضوع علاقه‌مندید، این مجموعه کمک بسیاری به شما خواهد کرد.

یادگیری و تفکر پراگماتیک از طریق مهندسی مجدد کارکردهای ذهن (بخش چهارم)

فصل چهارم- نقطه‌ی شروع کجاست؟

هر انسانی باید بیاموزد که بارقه‌های ضعیف نوری که از درون ذهن او برمی‌خیزند را بسیار بیشتر از تابش نور در آسمان‌ها، شناسایی و دنبال کند. بشر، هنوز ایده‌های خاص و عجیب خود را فقط به دلیل خاص بودنشان، نادیده می‌گیرد.

رالف والدو امرسن [1]

در این بخش نگاهی می‌اندازیم به تکنیک‌هایی که قدرت پردازش مغزی هم‌زمانِ بیشتری را در لحظه، برای شما فراهم می‌کنند. برخی از آن‌ها برای شما بسیار آشنا هستند و برخی عجیب و خاص؛ لطفا از انجام تکنیک‌هایی که به‌نظر عجیب می‌آیند، طفره نروید. اگر شما از یکی از این روش‌ها بیزار شدید و علاقه‌ای به انجام آن نداشتید، شاید آن روش، دقیقا همانی باشد که شما پیش از همه به انجام آن نیاز دارید.

همان‌طور که در گفته‌ی امرسن به آن اشاره شد، ما تمایل داریم که افکار غیرعادی و یا آن‌هایی که با آن‌ها راحت نیستیم را نادیده بگیریم و این کار بسیار بدی است. شما ممکن است در طول زندگی از ایده‌های میلیون دلاری خود، غفلت کرده باشید. به جای آن، به تمامی پیشنهادات مغز خود توجه کافی مبذول کنید. ممکن است بعضی از آن‌ها مانند سریال‌های تلویزیونی، به‌طور مداوم تکرار شوند، اما تعدادی از آن‌ها نیز تغییرات بزرگی در دنیا پدید می‌آورند. ما نگاهی به‌ همه‌ی آن‌ها خواهیم انداخت، همه‌ی خوب‌ها، بدها و حتی زشت‌ها.

ممکن است شما L-mode را به‌صورت صدایی در مغز خود احساس کنید، اما R-mode را چگونه احساس می‌کنید؟ تمرینی را معرفی خواهیم کرد که شما را در تجربه‌ی یک جابه‌جایی ادراکی به سمت R-mode درگیر خواهد کرد و راه‌های متفاوتی را برای استفاده‌ی بیشتر از پردازش R-mode خواهید دید. هم‌چنین راه‌های همکاری و اتحاد بیشتر R-mode و L-mode را بررسی خواهیم کرد. در ادامه من تکنیک‌هایی در جهت بهره‌گیری بیشتر از امکانات پنهان R- mode را نشان خواهم داد.

4.1. اطلاعات ورودی از حواس خود را افزایش دهید

یکی از ساده‌ترین کارهایی که می‌توانید در راستای درگیر کردن بیشتر مغز خود در حل مسئله و خلاقیت انجام دهید این است که مسیرهای عصبی خود را بیش از گذشته، فعال کنید. به این معنی که درگیری حواس خود را توسعه دهید و از حواس متفاوت خود بیشتر از معمول استفاده کنید؛ تحقیقی [2] در این زمینه نشان داده است دانش‌آموزانی که تکنیک‌های استفاده‌ی هم‌زمان از چندین حس خود را آزموده‌اند، 500 درصد پیشرفت را تجربه کرده‌اند. به‌طور شگفت‌انگیزی، حتی کوچک‌ترین تکنیک در این زمینه، بسیار موثر است. به‌طور مثال، تلاش کنید در زمانی که در یک کنفرانس خسته‌کننده گیر افتاده‌اید و یا وقتی که درگیر حل یک مسئله‌ی زیرکانه هستید، با گیره‌کاغذ، یا چیزی که حس لامسه‌ی شما را تقویت کند بازی کنید.

note

برای درگیر کردن بیشتر مغز خود، تجربه‌های مربوط به حواس خود را بیشتر کنید.

من تیم‌های توسعه‌ای را دیده‌ام که موفقیت‌های خوبی را به‌واسطه‌ی تقویت حس لامسه‌ی خود کسب کرده‌اند. به‌جای تلاش برای خلق و مستند کردن مستقیم یک طراحی و یا شیوه‌ی معماری نرم‌افزار در ابزارهای تجاری (UML یا ابزارهای مشابه آن) از قطعات اسباب‌بازی، تکه‌های لِگوهای خانه‌سازی و یا جور کردن رنگ‌ها استفاده کنید.

از بازخوردهای استفاده‌ی هم-زمان از حواس خود، بهره‌مند شوید

طراحی شیء گرا (Object-oriented design) با قطعات لِگو برای یک گروه از مردم بسیار موثر است: هرکسی که می‌تواند بدون صفحه کلید و یا وایت برد مشارکت کند؛ شما می‌توانید به فعالیت‌ها و یا رفتارها به‌راحتی جان دهید. این کار درگیری هم‌زمان حواس شما را تقویت می‌کند. با این روش کارهای لازم و مورد هدفتان در سیستم را تصویرسازی کنید. کارت‌های CRC [3] نیز امکان درگیرکردنِ هم‌زمان حس لامسه با سایر حواس را فراهم می‌کنند.

طراحی شیء گرا (Object-oriented design) با قطعات لِگو برای یک گروه از مردم بسیار موثر است: هرکسی که می‌تواند بدون صفحه کلید و یا وایت برد مشارکت کند؛ شما می‌توانید به فعالیت‌ها و یا رفتارها به‌راحتی جان دهید. این کار درگیری هم‌زمان حواس شما را تقویت می‌کند. با این روش کارهای لازم و مورد هدفتان در سیستم را تصویرسازی کنید. کارت‌های CRC نیز امکان درگیرکردنِ هم‌زمان حس لامسه با سایر حواس را فراهم می‌کنند.

قدم بعدی این است که بر روی بازخوردهای استفاده‌ی هم‌زمان از حواس خود تاکید کنید. درگیر کردن یک حسِ بیشتر در قدم اول کاملا مناسب است؛ حالا اجازه دهید که حواس دیگرتان نیز درگیر شده و به تعامل با یکدیگر بپردازند. فرض کنید که طرحی دارید و باید کارهایی روی آن انجام دهید:

  • آن را در فرم رایج خود بنویسید.
  • یک تصویر بکشید (یک تصویر، نه UML یا یک دیاگرام رسمی). استعاره‌ی تصویری آن را بکشید.
  • آن را با کلمات توصیف کنید.
  • آن را در یک بحث آزاد با هم‌گروهی‌های خود درمیان بگذارید، به سوال‌ها و انتقادات آن‌ها پاسخ دهید و ...
  • نقش‌های درگیر در آن را بازی کنید. (آیا هیچ استعاره‌‌ی فیزیکی به ذهنتان می‌رسد که بتوانید با بدنتان اجرا کنید؟ کمی جلوتر در رابطه با استعاره‌ها به‌طور مفصل صحبت خواهیم کرد.)
مغز خود را تغذیه کنید.

آخرین مورد، روش بسیار قدرتمندی است که ما کمی بعد، آن را در مثالی واقعی بیان می‌کنیم. توجه کنید که این فعالیت‌ها، حس‌ها و سبک‌های ارتباطی بیشتری را درگیر می‌کنند. هنگامی که شما شیوه‌ی جدیدی را اضافه می‌کنید، مناطق بیشتری از مغز را فعال کرده و قدرت پردازش بیشتری در لحظه را در اختیار دارید. معلم‌های دوران ابتدایی این حقیقت را می‌دانند که بازخوردِ استفاده‌ی هم‌زمان از چندین حس تاثیر بسیار زیادی در یادگیری و تثبیت یادگیری دارد و این یک تکنیک هوشمندانه است. شاید این همان دلیلی است که شما را مجبور می‌کردند تا ماکتی از شهرهای تاریخی که در کلاس‌های درس از آن-ها صحبت می‌شد را بسازید.

مغز شما همواره تشنه‌ی این انگیزاننده‌های ناب است و برای سازگاری مدام با محیط‌های متغیر آماده می‌شود. پس مرتبا محیط خود را عوض کرده و مغز خود را تغذیه کنید. هر نوع درگیری بیشتر حواس ممکن است کمک کننده باشد: یک پیاده‌روی طولانی، خرد کردن برگ‌های پاییزی در زیر پا، باز کردن پنجره و گوش دادن به اخبار هواشناسی یا حتی رفتن به سالن ورزشی (ممکن است در سالن ورزشی هوای تازه کم باشد اما ورزش همیشه برای فعالیت بهتر مغزی لازم است).

4.2. طراحی و ترسیم با استفاده از قسمت مناسب مغز

همان‌طور که تا به‌حال متوجه شده‌اید، من همواره ادعا کرده‌ام که ما از امکانات R-mode به‌خوبی استفاده نمی‌کنیم، حال آزمایش کوچکی را برای اثبات این مدعا انجام می‌دهیم و خواهیم دید که چگونه از روی قصد وارد بخش ادراکیِ ناب R-mode می‌شویم.

من سخنرانی‌های زیادی در سراسر امریکا و اروپا در ارتباط با محتویات این کتاب انجام داده‌ام و یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این صحبت‌ها قسمتی است که من یک نظرخواهی بسیار ساده از حضار انجام می‌دهم و می‌پرسم: "چگونه روی کاغذ، خط می‌کشید و چیزی را ترسیم می‌کنید؟" نتایج همیشه شبیه هم هستند.

در جمعیتی از 100 نوع تخصص متفاوت (برنامه‌نویس‌ها، تست کننده‌ها و مدیران)، ممکن است یک یا دو نفر اعلام کنند که به‌خوبی ترسیم می‌کنند. 5 تا 8 نفر یا تعداد کمی بیشتر ادعا می‌کنند که تا حدی در ترسیم کردن خوب هستند اما برای ساختار دادن، ضعیف عمل می‌کنند. اما جمعیت غالب با خودارزیابی من موافق هستند: ما از رسم کردن بیزاریم و برای آن نیز دلیلی وجود دارد.

بیشترین بخش ترسیم، نگاه کردن است.

ترسیم کردن از فعالیت‌های R-mode است. در واقع اجازه دهید لحظه‌ای به عقب برگردیم تا من منظور خود از ترسیم را توضیح دهم. ترسیم در حقیقت رسمِ نشانه‌ها بر روی کاغذ نیست. هر فردی با توانایی‌های فیزیکی نرمال می‌تواند نشانه‌های لازم برای ترسیم و طراحی بر روی کاغذ را ایجاد کند. قسمت سخت این کار، ترسیم کردن نیست، بلکه نگاه کردن است و این نوع درک تصویری، از وظایف R-mode است.

این مشکل به باس اشتراکی برمی‌گردد که در بخش قبل به آن پرداختیم. هنگامی که L-mode در حال حرف زدن و اشغال باس است، فعالانه مانع از کارِ R-mode می‌شود و جالب این‌که، بسیاری از فعالیت‌هایی که در زمان تفریح و استراحت انجام می‌دهیم، جریان R-mode را درگیر می‌کند و مانع از فعالیت L-mode می‌شود: گوش دادن به موسیقی، طراحی، حرکات مراقبه، پیاده‌روی، خیاطی و سوزن-دوزی، صخره‌نوردی و غیره.

برای دسترسی به بخش ادراکیِ R-mode مغز، انجام کاری که باعث خاموش شدن بخش کلامی و تحلیلی L-mode شود، ضروری است. یا همان‌طور که Jerre Levy (از دانشجویان مهم Sperry) گفته است "شما باید شرایطی را تنظیم کنید که در زمان دلخواه قادر باشید سبک پردازش اطلاعات مغزی خود را تغییر دهید - چیزی شبیه به تغییر وضعیت آگاهانه – تا باعث شود بتوانید خوب ببینید."

بازی با نقش‌ها


Johanna Rothman تجربه‌ی خود در ارتباط با استفاده از "نقش‌ها" در مسایل مربوط به طراحی را این‌گونه بیان می‌کند:

"اعضای گروه روی پروژه‌ای کار می‌کردند که برای شرکت، بسیار حیاتی بود. آن‌ها راه جدیدی برای انجام دادن درخواست‌های موجود داشتند. من پیشنهاد کردم که مانند ساخت یک فیلم سینمایی، به هر کس یک نقش بدهیم. برنامه‌ریز می‌بایست یک سوت می‌داشت، درخواست‌ها (بازیگران) باید در ترتیب مناسب خود و پشت سر هم قرار می‌گرفتند، کارگردان باید به درخواست‌ها می-گفت که در چه جایی بایستند و ...."

"برخی فکر می‌کردند که این، یک کار احمقانه است اما همه خسته بودند و به یک تغییر احتیاج داشتند. ما برای هر کدام از خودمان یک نشانه گذاشته بودیم. من یک کرونومتر و تخته‌ی زیر دستی داشتم، پس می‌توانستم جریان کار را در روندی زمان-بندی شده ببینم و نکات لازم را یادداشت کنم و به این ترتیب ما شروع کردیم. اولین نقش‌ها (درخواست‌ها) به هم برخورد کردند (دیدن چهره‌ی آن‌ها بسیار خنده‌آور بود). ما طراحی را عوض کردیم و دوباره نقش‌ها را به افراد دادیم و چند سناریوی معمولی با موفقیت انجام شد. ما با شروع هر سناریوی جدید، به برخی نکات تازه در زمان‌بندی آگاه می‌شدیم."

"این تمرین به‌خوبی نشان داد که 30 تا 60 دقیقه زمان برای بازی با نقش‌ها بسیار ارزشمندتر از هر جلسه‌ی بازبینیِ طراحی است. نقش بازی کردن در طراحی، یک بحث آزاد نیست، بلکه شرکت کردن در آن و دیدن طراحی در عمل است."

Linda Rising استفاده‌ی دیگری از بازیگری را شرح می‌دهد: آموزش یک تیم. بعد از تجربه‌های بسیار در شرح دادن یک ساختار و چارچوب جدید (framework) به اعضای تیم که خیلی هم موفق نبود، او و همکارش David Delano، جلسه‌ی بعدی توضیح و آموزش ساختار جدید را به‌صورت بازی با نقش‌ها اجرا کردند. در انتهای جلسه، اعضای گروه به‌جای این‌که از نفهمیدن موضوع شکایت کنند، اعتراض می‌کردند که برای موضوعی به این سادگی، چرا وقت آن‌ها را به هدر داده‌اند! افسون کارایی و اثر بخشی!

L-mode یک ماشین نماد و نشانه است؛ به سرعت، تعریفی با استفاده از نمادها و نشانه‌ها برای تمامی اطلاعات ورودی از حواس را ارائه می‌کند. این خصوصیت برای فعالیت‌های وابسته به نشانه‌ها مانند خواندن و نوشتن، بسیار مطلوب است، اما برای سایر فعالیت‌ها مناسب نیست.

note

در این‌جا یک تست کوچک انجام می‌دهیم. یک کاغذ و مداد بردارید و در 5 ثانیه، خانه‌ی خود را روی کاغذ بکشید.

چند ثانیه وقت بگذارید و این تست را انجام دهید....

4-1

تصویر 4.1: آیا خانه‌ی شما به این شکل است؟

من حدس می‌زنم که شما چیزی شبیه به تصویر بالا کشیده‌اید. اما حقیقت را بگویید، خانه‌ی شما واقعا شبیه به این شکل است؟ زمانی که حرف کشیدنِ خانه پیش آمد، L-mode خودش را سریع جلو انداخته و فریاد زده که "خانه! من این یکی را می‌شناسم! یک جعبه که یک مثلث در بالا دارد!"

این، یک تصویر پیش‌فرض در ذهن شما است که مانند تصویری که از چهره‌ی یک دوست در خاطر دارید، به‌صورت ثابت در ذهن شما باقی مانده است و مانند یک سمبل و نشانه است، مانند یک جور مختصر نویسی برای یک چیز واقعی. اما شما به یک نشانه‌ی تکراری و کهنه احتیاج ندارید؛ زمانی که می-خواهید چیزی را رسم کنید یا برای بقیه در مورد آن توضیحاتی بدهید تا بتوانند نیازمندی‌های آن را جمع‌آوری کنند، احتیاج به درک واقعیتِ آن چیز دارید.

با یک جابه‌جایی شناختی، R-mode را احساس کنید

دکتر Edwards برای اولین بار پیشنهاد کرد که برای درک درست و واقعی از چیزی باید L-mode را خاموش کنید و اجازه دهید R-mode به بهترین نحو کارش را انجام دهد. برای اجرای این عمل، او تمرینی شبیه به آن‌چه که در ادامه می‌آید را برای تجربه‌ی یک جابه‌جایی شناختی، توصیه کرد.

این تمرین به شما نشان می‌دهد که چگونه R-mode را احساس می‌کنید. تنها چند قاعده وجود دارد:

  1. 30 تا 40 دقیقه زمان را در سکوت و بی هیچ مزاحمتی بگذرانید.
  2. تصویر 4.2 را کپی کنید.
  3. جهت تصویر را تغییر ندهید و در همین جهتی که آنرا می‌بینید، عمل کپی کردن با مداد را انجام دهید.
  4. هیچ کدام از قسمت‌هایی از تصویر را که تشخیص می‌دهید، نام‌گذاری نکنید؛ فقط با خود بگویید "بالا، این طرف، این خط کمی به این سمت کشیده می‌شود و ...."
4-1

تصویر 4.3: این تصویر را رسم کنید.

این موضوع بسیار مهم است که هیچ نام‌گذاری‌ای بر روی قسمت‌هایی که می‌کشید انجام ندهید و سخت‌ترین قسمت کار هم همین است. سعی کنید فقط بر روی خطوط و ارتباط آن‌ها با یکدیگر تمرکز کنید. هنگامی که کار تمام شد، تصویر را به سمت راست برگردانید. ممکن است شما کاملا از نتیجه‌ی کار شگفت‌زده شوید.

note

قبل از این‌که به خواندن ادامه دهید، این آزمایش را حتما انجام دهید...

چرا این کار، موثر است؟

این کار موثر است، چون شما به L-mode کاری را می‌دهید که او نمی‌خواهد. با خودداری مدام در نام‌گذاری نکردن قسمت‌هایی که می‌بینید، سرانجام L-mode تسلیم می‌شود. این کار، وظیفه‌ی L-mode نیست، بنابراین از سر راه کنار می‌رود و اجازه می‌دهد تا پردازش R-mode به‌جای او این موقعیت را راهبری کند و این، دقیقا همان چیزی است که شما می‌خواهید. جان کلام در "طراحی و ترسیم با استفاده از قسمت مناسب مغز" نیز همین است، همه‌چیز به استفاده‌ از ابزار درست برمی-گردد.

در انجام این آزمایش چه احساسی داشتید؟ آیا احساس متفاوتی بود؟ آیا حسی از ناآگاهی نسبت به گذر زمان و غوطه‌ور شدن در جریان کار را داشتید؟ آیا رسم کردنِ آن، بهتر از زمانی نبود که شما می-خواستید به‌صورت معمول و همیشگی آن را کپی کنید؟

اگر جواب شما منفی است، ناامید نشوید. ممکن است شما نیاز داشته باشید این کار را چند بار انجام دهید تا بالاخره متوجه شوید یک پردازش خالص و محض R-mode چه احساسی دارد و با طی شدن زمان آسان‌تر خواهد شد.

4.3. R-mode را به جریانِ L-mode اضافه کنید

اگر چه من از فضایل R-mode بسیار صحبت کرده‌ام ، اما این، همه‌ی ماجرا نیست. چند سال پیش سیلی از کتاب‌های خودآموز وارد بازار شد که انواع منفعت‌های استفاده از قسمت مناسب مغز را بیان می-کرد. فکر می‌کنم حتی کتابی با عنوان "آشپزی با استفاده از مغز صحیح و واقعی" نیز در میان آن‌ها بود. البته که بی‌معنی و احمقانه است!

اگرچه که ما بهره‌های زیادی از پردازش R-mode می‌بریم، اما نوشدارو و معجزه‌ای در کار نیست. او به تنهایی قادر به حل تمامی مشکلات ما نیست، او حتی نمی‌تواند کار پردازش زبان را انجام دهد. آن‌چه که نیاز داریم، راه بهتری برای هم‌زمان کردن تقریبی پردازش‌های R-mode و L-mode جهت انجام بهتر و موثرتر کلیه‌ی وظایف ذهنی است.

تکنیک مخصوصی وجود دارد که من کاملا بر حسب اتفاق به آن برخورد کردم و به شما امکان اجرای این کار را می‌دهد. البته به آن برخورد نکردم، بلکه از آن بالا رفتم!

از دیوار بالا بروید

زمانی همسر من فکر می‌کرد که صخره‌ نوردی می‌تواند تفریح خوبی برای خانواده‌ی ما باشد. بعضی از ما، نسبت به این کار مطمئن نبودیم چون در گذشته، تلاشی در این زمینه نکرده بودیم، اما ما مصمم به انجام این کار بودیم.

4-3

وقتی همه‌ی ما لباس پوشیدیم و مجهز به ابزارهای مورد نیاز شدیم، مربی ما وسایل و ابزار امنیتی و لازمی که ما باید همراه می‌داشتیم را بررسی کرد و از بودن همه‌ی آن‌ها مطمئن شد، سپس جلوی گروه و رو به ما ایستاد؛ ما ساکت شدیم و خود را برای یک سخنرانی آماده کردیم. اما هیچ سخنرانی‌ای در کار نبود، "خب! از صخره بالا بروید! 30 دقیقه‌ی بعد یکدیگر را همین‌جا خواهیم دید." همهمه‌ای در جمعیت افتاد، ما پول زیادی برای این جلسه‌ی آموزش مقدماتی داده بودیم، اما حالا مربی، ما را وسط گرگ‌ها انداخته بود (در این‌جا بهتر است بگوییم صخره‌ها!) و خودش رفته بود تا قهوه بنوشد.

ما شروع کردیم برای دقایقی به جست و خیز کردن در اطراف صخره‌ها و واقعا نمی‌دانستیم چه کاری باید انجام دهیم. بعد از نیم ساعت مربی آمد و تازه سخنرانی شروع شد و او شروع به توضیح دادن در مورد چگونگی بالا رفتن کرد. حالا ما کمی تجربه داشتیم و توضیحات او مفهوم بیشتری برای ما داشت و در مورد آن‌چه که صحبت می‌کرد نیز زمینه‌ی کمی پیدا کرده بودیم: زمانی که او در مورد جابه‌جا کردن وزن خود به روشی خاص صحبت می‌کرد، معنی حرف او را بهتر درک می‌کردیم تا زمانی که بی-هیچ مقدمه‌ای از همان اول شروع به صحبت در این مورد می‌کرد.

در حقیقت، وقتی خوب به آن ماجرا فکر می‌کنم، می‌بینم که آن مربی واقعا کار درست را انجام داد: او محیط امنی را برای جستجوی ما فراهم کرد (او تمام وسایل و تجهیزات ما را قبل از رها کردن ما چک کرد) و اجازه داد که ما زمینه‌ای تجربی با استفاده از حواس خود پیدا کنیم و خود به تنهایی در مورد صخره‌نوردی سر و گوشی آب بدهیم و سپس از آموزش‌ها و تجربیات او در قالب سخنرانی و همان روش-های قدیمی آموزش استفاده کنیم.

کاری که او انجام داد خلق نوعی R-mode در جریان L-mode بود و همان‌طور که معلوم شد، این دقیقا چیزی است که شما برای تسهیل یادگیری به آن نیاز دارید.

جلسه‌ی احضار روح لوزانو (Lozanov)

در اواخر دهه‌ی 1970 میلادی، یک روانشناس بلغاری به نام Georgi Lozanov شروع به آزمایش و تحقیق در زمینه‌ای کرد که خود نام احضار روح [4] را بر آن نهاده بود. ایده‌ی این تحقیق، خلق یک فضای آموزشی مناسب برای به‌وجود آمدن R-mode در جریان L-mode بود و آزمایش‌ها به‌طور مشخص در مورد آموزش زبان‌های خارجی انجام می‌شد.

پروفسور Lozanov دانشجویانش را به اتاقی تاریک با یک موسیقی ملایمِ زمینه برد و با استفاده از تکنیک‌های تنفس یوگا و تمرین‌های ریتمیک در یک محیط آرام و راحت، امیدوار بود بتواند توانایی‌های دانشجویانش را برای تمرکز و درک بهتر موضوع‌های جدید آماده کند.

وقتی دانشجویان در این وضعیت بودند، پروفسور سعی می‌کرد آن‌ها را با مثال‌هایی از زبان خارجی بمبارانِ اطلاعاتی کند. نه سخنرانی، نه آموزش، نه توضیحی، فقط مثال‌هایی از زبان خارجی مورد آزمایش. در دیگر جلسات، دانشجویان بیشتر از روش‌های سنتی آموزش استفاده می‌کردند. این روش به خوبی موثر بود و کسانی‌که از این روش فشرده برای یادگیری استفاده کرده بودند، عملکرد بسیار بهتری نسبت به کسانی داشتند که تنها از روش‌های سنتی استفاده کرده بودند. از آن تاریخ به بعد، معلم‌های بسیاری از ایده‌ی استفاده از ظرفیت‌های R-mode برای کسب مهارت استفاده کرده‌اند. [5]

مانند هر تکنیک جدید و جالب دیگری، بسیاری از افراد نگاهی یک بعدی به این موضوع داشتند و از تکنیک‌های استفاده‌‌ از R-mode و فراموش کردن کامل L-mode دفاع کردند و در سال‌های گذشته کتاب‌های زیاد و ایده‌های بسیاری که به غلط استفاده‌ی بیش از حد و با شیوه‌های نامناسب از بخش درست مغز را ترویج می‌کردند، محبوبیت پیدا کردند. مانند این است که شما بچه‌ای که در وان حمام می‌شویید را با آب درون آن بیرون بیاورید! شما نمی‌توانید هیچ‌کدام از این سبک‌های فکری را نادیده بگیرید. شما باید بگذارید که R-mode، راهبری کند و سپس به L-mode اجازه‌ی ‌تولید بدهید.

هر دو سبک فکر کردن، به‌طور طبیعی با یکدیگر کار می‌کنند. به‌طور مثال از پردازش‌های قیاسی برای نحوه‌ی ارتباطات و تئوری‌ها استفاده کنید و سپس پردازش‌های تحلیلی را برای اعتبارسنجیِ تفکر خود، به‌کار بندید. اما به‌خاطر داشته باشید که این یک سفر یک‌طرفه نیست؛ شما باید برای نگه‌داشتن جریان ایده‌های جدید به R-mode باز گردید. R-mode منبع اصلی است و شما باید به او آزادی و سلطنت بی‌رقیبش را بازگردانید.

مانند یک مست بنویسید و مانند یک هوشیار متن نوشته شده را بازبینی کنید

یک ضرب‌المثلی از یک نویسنده‌ی قدیمی وجود دارد که نصیحتی برای همه‌ی نویسنده‌ها به‌شمار می‌رود: "مانند یک مست بنویسید و نوشته‌ی خود را مانند یک هشیار بازبینی کنید. شما برای حکم‌فرمایی آزادانه و فارغ از محدودیت‌های عمل‌گرایی، به خلاقیت خود نیاز دارید.

به آن، عادت کنید

همان‌طور که سرکوب کردن ایده‌هایی که به خوبی پرداخته نشده‌اند، می‌تواند خلاقیت را نابود کند، با حفظ و به‌خاطر سپاریِ واقعیت‌های کوچک در زمانی که شما هنوز تصویری کلی از موضوع مورد آموزش را درک نکرده‌اید، موجب پیشگیری از آموختنِ صحیح می‌شود.

عجول نباشید. در هنگام حل مسئله بیاموزید که با عدم قطعیت، و در هنگام خلق ایده‌ها و روش-های جدید با چیزهای به‌نظر احمقانه و غیر عملی روبه‌رو شده و به‌راحتی کنار بیایید. در هنگام یادگیری چیزی، به سختی برای یادگیری و به‌خاطر سپردن تلاش نکنید؛ در ابتدا تنها به آن عادت کنید. اول از همه سعی کنید تا تنها مفهوم آن را درک کنید؛ جان کلام و مفهوم اصلی آن را بگیرید. سپس از فعالیت‌های قدیمی L-mode بهره ببرید تا به مرحله‌ی بعدی بروید: آوردن R-mode در جریان L-mode.

دکتر David Galin یکی از محققان برجسته‌ی انستیتوی بیماری‌های عصبی Langley Porter، وابسته به دانشگاه کالیفرنیا، عقیده دارد که معلم‌ها 3 مسئولیت بسیار مهم در برابر کلیه‌ی دانش‌آموزان دارند:

  • تعلیم هر دو نیم‌کره‌ی مغزی؛ نیم‌کره‌ی چپ و سبک پردازش کلامی، وابسته به نشانه‌ها و منطقیِ آن (همان‌طور که به‌طور سنتی این کار را انجام می‌دهند) به همراه تعلیم نیم‌کره‌ی راست با خصوصیات پردازشی سه‌بعدی، رابطه‌ای و کل نگر آن.
  • آموزش دانش‌آموزان برای استفاده از شیوه‌ی درک شناختیِ متناسب با تکلیفی که انجام می‌دهند.
  • آموزش آن‌ها برای استفاده از هر دو سبک پردازشی به روشی ادغام شده.

شما نیز نسبت به خود چنین مسئولیتی دارید. شما می‌خواهید توانایی استفاده‌ی هم‌زمان ، به‌موقع و موثری از L-mode و R-mode داشته باشید.

کسانی که جزو متخصصینِ حرفه‌ها محسوب می‌شوند بیشتر از سایر مردم از جدایی این دو پردازش متضرر می‌شوند. زیرا ما بسیار بر سبک فکر کردن و یادگیری L-mode تمرکز کرده و از R-mode غافل شده‌ایم. ما باید به بخش عظیم و فراموش شده‌ی R-mode توجه بیشتری داشته و آن‌را تشویق کنیم.

اکنون نگاهی می‌اندازیم به راه‌هایی که موجب می‌شوند L-mode و R-mode به‌خوبی با یکدیگر همکاری کنند.

برنامه‌نویسی دو نفره

یک راه جالب برای کار کردن R-mode و L-mode با یکدیگر این است که از یک نفر دیگر برای استفاده از یکی از این دو پردازش استفاده کنید، به عبارت دیگر از L-mode خود همراه با R-mode شخص دیگری استفاده کنید.

پیش‌نویس‌های بی‌فایده


بخشی از کنار آمدن با عدم قطعیت به این معنی است که با چیزهایی که هنوز کامل نشده‌اند، راحت باشید. شما نباید برای رسیدن به کمال عجله کنید. Anne Lamott از مدافعان این تئوری است که شما باید به‌صورت هدفمند، یک پیش‌نویس از ایده و یا چیزی که مشغول آموختن آن هستید را حتی اگر به‌نظر احمقانه بیاید، ایجاد کنید و اعتقاد دارد که این کار بسیار بهتر از این است که هرگز نتوانید یک پیش‌نویس کامل و بی عیب و نقص تولید کنید. او در کتاب خود با عنوان “Bird by Bird: Some Instructions on Writing and Life” ، خطرات کمال‌گرایی را این‌گونه بیان می‌کند:

"کمال‌گرایی، صدای یک دیکتاتور، و دشمن مردم است. آن، شما را در سراسر زندگیتان، گرفتار و مجنون می‌خواهد و بزرگ‌ترین مانع بین شما و پیش‌نویس‌های بی‌فایده‌ی شما است. من فکر می‌کنم که کمال گرایی بر پایه‌ی این اعتقاد وسواس‌گونه است که اگر شما در راه رفتن و دویدن به اندازه‌ی کافی با احتیاط باشید که هر سنگ مانعی بر سر راه را ببینید، هرگز زمین نمی‌خورید و هرگز نمی‌میرید! حقیقت این است که شما در هر حال خواهید مرد و کسانی که مثل شما فکر نمی-کنند و به سنگ‌های جلوی پای خود توجهی ندارند، در کل بسیار بهتر از شما عمل می‌کنند و لذت بسیار بیشتری نیز از کار خود می‌برند."

یکی از موثرترین و بحث برانگیزترین تمرین‌هایی که توسط XP (Extreme Programming) حمایت می‌شود، برنامه‌نویسی دو نفره است. در این روش، شما دوبرنامه‌نویس دارید که از یک کیبورد و یک مانیتور استفاده می‌کنند. کسی که محرک نام دارد، کار کدنویسی در IDE را انجام می‌دهد و دیگری که راهنما است، عقب‌تر می‌نشیند و پیشنهادات و راه‌نمایی‌های خود را مطرح می‌کند و می‌شود گفت در کل، در همه چیز فضولی می‌کند.

یک دلیل برای‌ پاسخ به این پرسش که چرا این روش، به‌خوبی کار می‌کند این است که در زمانی که محرک در سبک پردازشی کلامی با جزییات بسیار غرق می‌شود، راهنما می‌تواند آزادانه، مراکز پردازش غیرکلامی خود را فعال کند. بنابراین استفاده‌ از دو نفر برای پردازش هم‌زمان L-mode و R-mode می‌تواند موثر باشد. یکی از خوانندگان، تجربه‌ی خود را این‌گونه توصیف می‌کند:

در برنامه‌نویسی دو نفره، من اغلب تجربه کرده‌ام که در حالی‌که راهنما به‌نوعی درگیر تطابق الگوها می‌شود، محرک نمی‌تواند این کار را انجام دهد. بنابراین در بعضی اوقات موجب مخالفت‌ها و جدل‌هایی می شود؛ به‌طور مثال راهنما می‌گوید "تمام کدهایی که اینجا است شبیه کدهای فلان بخش است و ...." و محرک مخالفت می‌کند زیرا نمی‌تواند در آن لحظه، این موضوع را ببیند.

راهنما آزادانه می‌تواند روابط بیشتر و تصویر بزرگتری را ببیند و در بیشتر اوقات اگر شما نقش محرک را داشته باشید، قادر نخواهید بود که این روابط را ببینید. بنابراین اگر شما با این شیوه کار نمی-کنید، نیاز دارید که گاهی اوقات دست از کار شسته و کمی دورتر از کیبورد به کار خود نگاهی بیاندازید.

هنگامی که در حال صحبت کردن با دیگری هستید یا با او درباره‌ی موضوعی بر روی کاغذ و یا تخته وایت برد مشغولِ کار و یا بحث هستید، تفکر شما تمایل بیشتری به انتزاعِ مفاهیم دارد و الگوهای انتزاعی جدیدی را کشف می‌کنید که همه‌ی برنامه‌نویس‌ها، مشتاق به کسبِ آن هستند.

پدیده‌ی افزایش آگاهیِ انتزاعی در مطالعه‌ای [6]در مورد دانش‌آموزان مقطع راهنمایی با طرح مسئله‌ی زیر بررسی شد:

5 چرخ دنده در امتداد یکدیگر و به‌صورت افقی روی میز چیده شده‌اند. اگر شما آخرین چرخ‌دنده در سمت چپ را بچرخانید، دورترین چرخ‌دنده در سمت راست، چه حرکتی دارد؟ برای حل این مسئله دانش‌آموزان را به گروه‌های دوتایی و تکی تقسیم کردند و در مراحل بعدی تعداد چرخ‌دنده‌ها را نیز بیشتر و بیشتر می‌کردند و هنگامی که تعداد آن‌ها به 131 عدد رسید، پیدا کردن کسانی که توانستند الگوهای انتزاعی (قانون مشهور "دوتایی" در علوم کامپیوتر) را پیدا کنند، کاری بسیار آسان می‌نمود.

در حالی‌که تنها 14 درصد از کسانی که به تنهایی بر روی مسئله کار می‌کردند، موفق به کشف الگو شدند، 58 درصد از گروه‌های دو نفره در این امر موفق بودند. در یک آزمایش دیگر، یک جفت از دانش-آموزان یک الگوی ماتریسی را برای حل مسئله پیشنهاد دادند و محققان این‌گونه گزارش کردند: .... محقق نحوه‌ی دستیابی به الگوی ماتریسی را از اعضای گروه پرسید. یکی از آن دو اظهار داشت: "او قصد داشت ستون‌هایی از اطلاعات بسازد و من می‌خواستم با ایجاد ردیف‌هایی آن را حل کنم." پس از بحث بر سر راه حل‌هایشان، آن دو به این نتیجه رسیدند که می‌توانند ماتریسی از ستون‌ها و ردیف‌ها را فرموله کنند. کار کردن با هم به‌عنوان یک راه موثر در کشف مفاهیم سودمند، اثبات شده است.

ملاقات در استعاره

همان‌گونه که قبلا ملاحظه کردید، نحوه‌ی پردازش R-mode و L-mode کاملا از یکدیگر متفاوت هستند، اما ممکن است آن‌ها زمینه‌ی مشترکی نیز با یکدیگر داشته باشند؛ جایی که خلاقیت، ایده‌های جدیدی می‌سازد. در عملِ قیاس کردن، L-mode و R-mode یکدیگر را در "استعاره" ملاقات می‌کنند.

استعاره و تشبیه یک زمینه‌ی مشترک در کلمات و تصاویر است، راهی برای سفر به پیش و به پس بین ناخودآگاه و خودآگاه و بین نیم کره راست و چپ مغز است. استفاده از استعاره یک تکنیک قوی برای گشودن درهای خلاقیت است . [7]

note

از استعاره به عنوان نقطه‌ی اشتراک این دو استفاده کنید

هنگامی که شما کلمات استعاره و قیاس را می شنوید ممکن است خاطره‌ای از کلاس‌های ادبیات دبیرستان را بیاد بیاورید اما حقیقت این است که ما همواره در حال استفاده از استعاره‌ها هستیم. چیزی که ما آن را به عنوان پنجره (Window) در کامپیوتر می شناسیم، به واقع پنجره نیست. در مورد ماوس کامپیوتر نیز همینطور است. همچنین در مورد کلمات فولدر و سطل آشغال در کامپیوتر.

ما به طور دائم در حال استفاده از استعاره‌ها هستیم؛ زبانشناس شناختی George Lakoff (Women, Fire, and Dangerous Things: What Categories Reveal About the Mind [Lak87]) بر این اعتقاد است که ما بدون استفاده از تشبیه‌ها قادر به فکرکردن نیستیم. اغلب انسانها با انتزاع مفاهیم بیگانه‌اند؛ و از استعاره‌ها برای ارتباط دادن میان مفاهیم انتزاعی با چیزی واقعی، چیزی در دنیای روزمره که درک موضوع را برای مردم راحت‌تر کند، استفاده می‌کنند.

اما استعاره‌ها پتانسیل متفاوتی دارند. ما به‌طور روزانه از بیان سمبولیک L-Mode استفاده می‌کنیم، اما از سوی دیگر استعاره‌های با شکوه بسیار قدرتمندتر هستند. آنها می تواند نحوه تفکر ما را تغییر دهند. اما چه چیزی این تفاوت را بوجود می‌آورد؟

مجاورت چارچوب‌های مرجع

Metaphor یا همان استعاره از مفهوم "جابه‌جایی" در زبان یونانی گرفته شده است. با این مضمون که شما ویژگی‌های یک موضوع را به شیوه‌ای که قابل بیان نیست، به موضوع یا چیز دیگری انتقال می‌دهید. بر اساس گفته‌ی Arthur Koestler [8] (محقق و فیلسوف)، این شیوه ترکیب دو ایده نامتجانس و متفاوت، می تواند بهترین تعریف خلاقیت باشد. در این مدل بخش‌های خاصی از موضوع، چارچوب مشخصی از مرجع را می‌سازند. جابه‌جایی ناگهانی از یک ساختار از مرجع به یک چارچوب متفاوت، دور از انتظار و نامتجانس دیگری از مرجع، اساس یک استعاره قوی را می‌سازد. این اتصال بین دو چارچوب متفاوت از مرجع، همان Bisociation است که Koestler آنرا مطرح کرد. برخلاف اجماع و تداعی معانی (Association) که بسیار دور از چارچوب‌های مرجع است، در هنگام Bisociation، دستاوردهای خلاقیت می‌تواند بسیار بزرگ باشد. این گفته اساس تکنیک Edward de Bono’s Po را تشکیل می‌دهد [9]. Po یک کلمه ابداعی برای فراتر رفتن از مفهوم دوتایی"بله و خیر" است. تکنیک‌های زیادی از Po استفاده می‌کنند، ممکن است شما تصور کنید که این، یک نسخه قدرتمند از" فرض کردن" است.

از مجاورت‌های تصادفی برای خلق استعاره استفاده کنید.

یکی از تکنیک‌های Po، "مجاورت تصادفی" است. شما یک کلمه از حیطه موضوع خود را انتخاب و با یک کلمه کاملا تصادفی و بی‌ربط دیگر ترکیب می‌کنید. به طور مثال، کلمات سیگار و چراغ راهنمایی را فرض کنید. ایجاد یک Bisociation از این دو ایده کاملا متفاوت چالش بزرگ شما را تشکیل می‌دهد. برای مثال، این دو کلمه می‌توانند پشت مفهوم استفاده از نوار قرمز رنگی که در انتهای سیگار است، پنهان شده باشد.

هرچقدر که ایده‌ها از یکدیگر دورتر باشند کنارهم گذاشتن آنها در یک استعاره‌ی موثر سخت‌تر است. هنگامی که صحبت از استعاره‌ی ابداعی می‌شود که چارچوب‌های مرجعِ آن بسیار دور از هم هستند، سر تعظیم در برابر این نویسنده فرود می آوریم:

چه لطافتی! چه رنگین‌کمان زیبایی در افق خودنمایی می‌کند. و ژولیت خورشیدی است که از شرق طلوع می‌کند. ... و عشق چون دودی است که از آه‌ سینه‌ها بر می‌خیزد.

ویلیام شکسپیر

چه نوری در آن پنجره است. آن یک پدیده آسمانی نیست؛ دختری است که رومئو در سالن مراسم رقص ملاقات کرده است. عشق یک حس است؛ درمعنی لفظی عشق هیچ ارتباطی با دود و آه ندارد. اما شکسپیر چه تصویر شگفت انگیزی را تداعی می‌کند. شما همیشه می‌توانید باریکه‌ای از مه و دود که از اشتیاق دائمی عشاق بر می‌خیزد را ببینید. خصوصیات چارچوب مرجعِ دود و مه به چارچوب مرجعِ حس (عشق) پیوند خورده است. این نوع از جایگذاریِ ردپایِ چارچوب بر روی چارچوب دیگر بسیار شیوه‌ی قدرتمندی است و دقیقا همان چیزی است که ما می توانیم از آن بهره مند شویم. این، همان استعاره است.

استعاره‌ی سیستم

استعاره سیستم به این مفهوم است که هر سیستم نرم‌افزاری باید قادر باشد بوسیله یک استعاره‌ی مناسب راهنمایی شود. به‌طور مثال، یک سیستم "حقوق و دستمزد" می‌تواند شبیه یک "اداره‌ی پست" که جعبه‌ی پست‌های جدای از هم، برنامه‌ی زمان‌بندی رساندن نامه‌ها و ... را دارد، فرض شود. یا یک سیستم اندازه‌گیری علمی می‌تواند به‌عنوان سیستم یک کارخانه با تسمه نقاله‌ها، انبارها و ... در نظر گرفته شود. هر تشبیهی ممکن است در نهایت کارآمدی خود را از دست بدهد، اما یک استعاره‌ی قوی شما را در طراحی یک سیستم و پاسخگویی به ابهاماتی که در مراحل طراحی پیش می‌آید، تا حد بسیار زیادی یاری می‌کند. ویژگی‌های تشبیهیِ چارچوبِ مرجع می‌توانند بر روی سیستم نرم‌افزار تاثیر بگذارند؛ تلویحا به این معنی که ویژگی‌های دنیای واقعی می‌تواند به نرم‌افزار منتقل شود. اما پیدا کردن استعاره-هایی که بتوانند پاسخگوی سوالات بیشتر به‌جای ایجاد پرسش‌های جدید شوند، راحت نیست. استعاره‌ی سیستم مانند شیوه‌ی برنامه‌نویسی دوتایی که شرح آن رفت، مرسوم نیست. من با Kent Beck، پدر XP در مورد استعاره‌ها صحبت کردم و او اظهار داشت:

"تفکر استعاره‌ای، اساس برنامه‌نویسی را به دلیل حضورش در تمامی مفاهیم انتزاعی تشکیل می-دهد، آگاه نبودن از استعاره‌هایمان، ما را به سردرگمی سوق می‌دهد و درهم‌ریختگی استعاره‌ها نیز از قدرت آن‌ها می‌کاهد. چرا در استفاده از یک شیوه‌ی مشخص در Subclass اصرار می‌کنیم؟ تشبیه‌های واضح و روشن، درک مفهوم را راحت‌تر کرده و به توسعه‌ی کدها می‌انجامد."

تشبیه‌های روشن، یک ابزار قدرتمند محسوب می‌شوند، اما ما اغلب آن‌ها را نمی‌یابیم. Kent در ادامه می‌گوید: "چرا استعاره‌ها را خراب می‌کنیم؟ چرا معکوس add[] همیشه delete[] نیست؟ چرا به‌جای استفاده از add[] از insert[] استفاده می‌کنیم؟ برنامه‌نویس‌ها در استفاده از استعاره‌ها بسیار بد و شلخته عمل می‌کنند؛ جدول‌هایی (table) که شبیه جدول واقعی نیستند. Thread‌هایی که شبیه thread‌های واقعی نیستند و هم‌چنین سلول‌های حافظه‌ای (memory cells) که شباهتی نه به سلول و نه به حافظه دارند."

استفاده‌ی ما از استعاره‌ها و تشبیه‌ها به حدی است که حتی خود نیز از آن آگاه نیستیم (مانند ویندوز، ماوس و ...)

به‌وجود آمدن استعاره‌های خوب که بتواند ویژگی‌هایی مناسب با زمینه‌ی مورد نظر شما را داشته باشد بسیار سخت‌تر است. چیزی به اسم "گردآورنده‌ی استعاره‌ها" وجود ندارد که بتواند برای شما استعاره جور کند و یا استعاره‌های شما را بسنجد؛ شما تنها با ممارست و تمرین می‌توانید این مهارت را کسب کنید. اجازه دهید تا استعاره، طراحی شما را راهبری کند و از چگونکی کمک کردن و یا نکردن آن آگاه باشید. ممکن است ارزش آن را ندانید و موثر بودن آن نامطمئنن به‌نظر برسد اما همان‌گونه که قبل تر در بخش 4.3 دیدیم، شما باید بتوانید با عدم قطعیت کنار بیایید. بر روی تحقق موضوعی اصرار نکنید، تنها از حضورِ آن آگاه باشید.

بعد از چند تجربه، شما ممکن است به‌طور ناگهانی متوجه این موضوع شوید که استعاره‌ی اولیه‌ی شما مناسب نبوده است و ایده‌ی دیگری بیابید که به موضوع شما نزدیک‌تر است (و هیچ اشکالی ندارد، ممکن است تنها نیاز به کمی بازبینی کدهای نوشته شده داشته باشید). اگر خلق عامدانه‌ی استعاره‌ها برای شما امری جدید است، ممکن است در ایجاد تشبیه‌ها در سطح سیستم دچار مشکل شوید، اما راهی برای بهبود توانایی شما در ایجاد قیاس و استعاره وجود دارد.

شوخ طبعی

مزاح و شوخ طبعی اتلاف وقت نیست؛ بلکه نشاندهنده‌ی یک توانایی ضروری برای تفکر، یادگیری و خلاقیت است. همه چیز در آن به نحوه‌ی ربط دادن و ارتباطات برمی‌گردد. طنز از ایجاد ارتباطات بدیع بین ایده‌های جدا از هم و متفاوت برمی‌خیزد. شاید احمقانه باشد اما مزاح اغلب بر شناخت ارتباطات و تغییر شکل آن‌ها استوار است. به‌طور مثال به این جمله توجه کنید: "بهترین دوست من با همسرم فرار کرد، مطمئنم که دلم برایش تنگ خواهد شد." در ابتدا ممکن است تصور کنید قصد صحبت در مورد رابطه‌ با همسرش دارد، اما ناگهان متوجه می‌شوید که رابطه‌ با بهترین دوستش موضوع صحبت است؛ این رابطه‌ی تغییر یافته، آن را مضحک می‌کند.

Steven Wright

، کمدین معروف به استفاده از تشبیه‌های موازی در کارهایش، استفاده‌ی جالبی دارد از موقعیتی که در آن دوستِ گوینده‌اش در رادیو در هنگام رانندگی، زیر یک پل ناپدید شده است. او قیاسی بین سیگنال‌های رادیویی که در زیر پل‌ها محو می‌شوند با شخصِ گوینده‌ی رادیو انجام داده است. او هم‌چنین بیان می‌کند که یک بار برای باز کردن در خانه‌اش، به اشتباه از سوییچ ماشینش استفاده کرده و با آپارتمانش، دوری در اطراف محله‌ی خود زده است. به‌جای ساختن یک تشبیه، می‌توانید یک ایده‌ی موجود را به صورت منطقی تعمیم دهید. به‌طور مثال اگر جعبه‌ی سیاه هواپیما بعد از سقوط سالم می‌ماند، چرا این اتفاق برای کل هواپیما نمی‌افتد. مهارت در شوخ طبعی ناشی از ایجاد ارتباطات جدید و یا تعمیم ارتباطات، فراتر از حالتِ معمولِ آن است. یک شوخ طبعیِ آنی، توانایی نسبت دادنِ امور بیربط به یکدیگر و یا گسترش موضوعی فراتر از حد معمول آن، مهارتی است که ارزش تمرین کردن و تشویق شدن در تیمِ شما را دارد.

note

شوخ‌طبعی را برای ساختن استعاره‌های قوی‌تر رواج دهید

"آیا کسی ظرف ماهی مرا ندیده است؟" به‌طور ضمنی، چارچوبِ مرجعِ عادتی، شما را به یاد یک تنگ بلور حاوی ماهی می‌اندازد. اما اگر در ادامه بگویم "من ماهی را تازه از قلاب گرفته‌ام" چارچوب مرجع شما به سرعت و به‌طور کامل تغییر خواهد کرد و به یک تصویر کارتونی از یک ظرف که در آن ماهی‌های تازه گرفته شده را می‌اندازند، تبدیل می‌شود. تمرین کردن با این نوع از ارتباطات که ناگهان به حالتی دیگر تغییر پیدا می‌کنند، کمک کننده خواهد بود. در حقیقت، شما تطبیق ساختار مغز خود با این نحوه‌ی استعاره‌یابی را به وسیله‌ی این تمرینات آغاز می‌کنید.

note

  • استعاره‌های زیادی بسازید. شما می‌توانید این کار را به‌عنوان بخشی از طراحی نرم‌افزار و یا کاری هنری‌تر مانند حکایت‌ها، آوازها و یا طنزهای خود، بسازید.
  • اگر شما در تشبیه‌سازی یک آماتور نیستید، با یک کار ساده شروع کنید: برای لغات متفاوت، تا آن‌جا که می‌توانید مترادف پیدا کنید.
  • برای شناخت بیشتر بازی با جدول کلمات را آغاز کنید. (http://wordnet.princeton.edu) .

4.4. از اشارات و راهنمایی‌های R-mode بهره‌برداری کنید

R-mode شما علیرغم سال‌هایی که مورد بی‌توجهی قرار گرفته است، هم‌چنان سخت‌کوش است و تلاش می‌کند در پس زمینه، حقایقِ دورافتاده و جدا از هم را به هم متصل کند و تا آخرین بخش‌های اطلاعات مهم را از میان باتلاق خاطره‌های بی‌اهمیت بیرون بکشد. در حقیقت کاملا محتمل است که هم-اکنون R-mode شما جواب دقیق مسایل مهمی که شما در حال کار کردن بر روی آن‌ها هستید را داشته باشد. اما چگونه می‌توانید به آن دست یابید؟ در ادامه‌ی این بخش به تکنیک‌هایی می‌پردازیم که شما را در دعوت کردن و برانگیزاندن ایده‌های بزرگ از مغزتان، یاری می‌کنند. .

شما آن را می‌دانید.

هر داده‌ی اطلاعاتی، ذخیره می-شود

شما ممکن است همین حالا یک ایده‌ی بزرگ برای حل مشکل نگران‌ کننده‌ی خود داشته باشید. مغز شما تمامی ورودی‌های خود را ثبت و ذخیره می‌کند. هرچند لزوما حافظه‌ی شما را فهرست‌بندی نمی‌کند (یا اگر شما یک قیاس کامپیوتری را ترجیح می‌دهید، پوینتری بر روی آن قرار نمی‌دهد). همان‌طور که ممکن است شما به محل کار خود برسید، بدون این‌که خاطره‌ای از مسیر رفت خود را در ذهن داشته باشید (به‌صورتی که قبلا درباره‌اش گفتیم)، اتفاق مشابهی نیز می‌تواند در هنگام نشستن در یک سالن سمینار و گوش دادن به سخنرانی‌ها و یا در حال کتاب خواندن، رخ دهد. حتی خواندن همین مقاله.

اما هیچ یک از اطلاعات و خاطره‌ها گم نمی‌شوند و هنگامی که شما سخت در حال یافتن راه حلی برای یک مسئله‌ی چالش برانگیز هستید، خود را نشان می‌دهند. تمامیِ حافظه‌ی شما اسکن می‌شود، حتی آن بخشی که شما نمی‌توانید آگاهانه آن را به یاد بیاورید. این کار خیلی کارآمد نیست (اغلب اوقات تصویر این کار را شبیه به اسکن کردن یک جدول بزرگ و کامل SQL با ردیف‌های بسیار طولانی، در ذهن خود مجسم می‌کنم)، اما جواب می‌دهد.

آیا تا به‌حال شده است که یک آهنگ قدیمی را از رادیو بشنوید و درست چند روز بعد ، عنوان آن آهنگ و یا نام هنرمندِ خالق آن را به یاد آورده باشید؟ R-mode شما هنوز بر روی آن مسئله به صورت غیر هم‌زمان و در پس زمینه کار می‌کرده است تا بالاخره آن را از حافظه‌ی شما بیرون کشیده است. اما بسیاری از اوقات، پاسخ خیلی راحت ابراز نمی‌شود: پس از همه‌ی این جستجوها، R-mode نمیتواند "زبان" را پردازش کند. او می‌تواند بخشی از پاسخ را از حافظه بازیابی کند اما نمی‌تواند کاری با آن انجام دهد و برای همین بعضی سناریوهای عجیب‌تر پیش می‌آید.

مورد عجیبِ Elias Howe

در سال 1845 میلادی، Elias Howe، در حال تلاش برای اختراع یک نوع ماشین خیاطی بود. یک شب، پس از یک روز کاری سخت و طولانی و بی‌ثمر، او کابوس وحشتناکی می‌بیند و با فریاد از خواب بلند می‌شود. در کابوسش او به‌وسیله‌ی یک قبیله‌ی آدمخوار در افریقا ربوده شده بود و در یک ظرف بزرگِ آب داغ برای پخته شدن، انداخته شده بود. او تلاش می‌کرد که فرار کند اما با هر بار بلند شدن، با چماقی عجیب و مسخره، ضربه‌ای به سرش فرود می‌آمد و او دوباره در ظرف آبِ داغ می‌افتاد. هنگامی که در صبح روز بعد مشغول تعریف کردن خوابش بود، توجهش به "چماق عجیب" جلب شد. چیزی که آن را غیرطبیعی می‌کرد این بود که بر سر هر خاری که بر روی آن قرار داشت، سوراخ‌هایی بود؛ سوراخ‌هایی شبیه سوراخ‌‌های سوزن خیاطی اما در بالای نوک خارها. آها...

Elias

اولین حق اختراع آمریکاییِ ماشین خیاطی اتوماتیک بر اساس راه حلی که در کابوسش دیده بود (قراردادن سوراخ در سمت مخالف معمول و مخالف جهت دست) را از آن خود کرد. به نظر می‌آمد که Elias پاسخ آن مشکل تکنیکی را می‌دانست و R-mode او پاسخ را بازیابی کرده بود، اما از آن‌جایی که غیر کلامی است، چگونه می‌تواند پاسخ را برای پردازش به L-mode ارائه دهد؟

R-mode

مجبور است که پاسخ را از مرز تصویر به آن سو پرتاب کند و در این مثال آن را به‌صورت رویایی مزاحم، به یاد ماندنی و عجیب و غریب ارائه داد. چنان‌چه مشخص شده است، شما مهارت‌ها و ایده‌های ممتازی دارید که به کلام و واژه تبدیل نشده‌اند. همان‌طور که قبلا هم بیان شد (در بخش سوم- مغز شما، ابزار شماست)، شما می‌توانید هزاران چهره‌ی متفاوت را تشخیص دهید اما نمی‌توانید حتی یک چهره (چهره‌ی والدین، همسر و یا فرزندان) را به درستی توصیف کنید. شما کلماتی برای توصیف ندارید و به این خاطر است که شناخت چهره (و البته اغلبِ شناخت‌های مبتنی بر الگو) یک فعالیت مربوط به R-mode هستند. شما ممکن است متوجه شده باشید که در اغلب موارد، متونی را که در رویاهایتان می‌بینید، نمی‌توانید بخوانید. حال اجازه دهید نگاهی بیاندازیم به 2 راه متفاوت برای بهره‌ بردن از برخی شناخت‌های وابسته به R-mode: "جاری کردن تصویر" و "گزارش‌نویسی آزاد"

4-4

تصویر 4.3. اختراع Elias Howe

یک توانایی گنگ و نامفهوم


یک گروه از محققان، آزمایشی را با نشان دادنِ تصادفی اعداد در یک لحظه‌ی ناگهانی و در گوشه‌ای از صفحه‌ی نمایش کامپیوتر به دانش‌آموزان انجام دادند. به یک گروه از دانش‌آموزان، قبل از نشان دادن عدد اصلی، عددی در حال پرش بر روی صفحه را نشان دادند و به گروه کنترلِ آزمایش، فقط اعداد اصلی را نشان می‌دادند. اعداد جهنده از يك گوشه به گو‌شه‌اي ديگر به صورت تصادفي حركت مي-كردند اما در حقيقت تصادفي نبوده و از يك الگوي زيركانه پيروي مي‌كرد. دانش‌آموزانی که در این گروه بودند، محل اعداد اصلی را بسیار سریع‌تر از سایرین پیدا می‌کردند، اما نمی‌توانستند توضیحی برای سرعت در یافتن اعداد ارایه دهند. آن‌ها فکر می‌کردند که تنها حدس می‌زنند و خوش شانس هستند اما در اصل آن‌ها در ضمیر ناخودآگاهشان الگوی نشان دادن اعداد را درک کرده بودند و قادر نبودند که آن را با کلمات توضیح دهند.

بهره بردن از R-mode با تکنیک جاری کردن تصویر

در مورد Elias Howe، جوابی که به دنبال آن بود در قالب یک رویا به او ارائه شد. شما نیز زمانی که شروع به توجه به محتوای خواب‌های خود می‌کنید، ممکن است از تجربه‌ی مشابهی بهره‌مند شوید. همه‌ی رویاها معنی خاصی ندارند. همان‌طور که زیگموند فروید گفته است بعضی وقت‌ها "یک سیگار در خواب، تنها یک سیگار است" و مفهوم خاص دیگری ندارد. اما زمان‌های زیادی وجود دارد که R-mode شما تلاش می کند تا چیزی به شما بگوید، چیزی که شما دنبال فهمیدن آن هستید.

جاری کردن تصویر تکنیکی است که برای کمک به استفاده‌ی بهینه از R-mode به شکل تصویری، طراحی شده است . ایده‌ی این تمرین بر اساس مشاهده‌های عامدانه‌ی تصاویر ذهنی است: به دقت به آن توجه کنید و در ذهنتان کمی بر روی آن کار کنید.

در ابتدا یک مشکل و یا مسئله را در نظر بگیرید یا سوالی را از خود بپرسید. سپس چشم‌های خود را ببندید، حتی می‌توانید پاهای خود را روی میز بگذارید. حدود 10 دقیقه در این وضعیت بمانید.

برای هر تصویری که از ذهنتان می‌گذرد، مراحل زیر را دنبال کنید:

  1. به تصویر نگاه کرده و سعی کنید تا آن‌جا که می‌توانید به جزییات توجه کنید.
  2. با صدای بلند، تصویر را توصیف کنید (این کار واقعا موثر است). حال شما با چشمان بسته و پاهای روی میز در حال صحبت کردن با خود هستید. .
  3. تصویرسازی را با تمامی حواس پنج‌گانه‌ی خود انجام دهید (یا با هر تعدادی که می‌توانید، اما حواس دیگر خود را نیز درگیرِ تصویرسازی نمایید). .
  4. حتی اگر تصویر از ذهن شما محو شده است، برای توصیف آن از افعال زمان حال استفاده کنید. .

با توجهِ زیاد به تصویرِ در حال محو شدن، ارتباطات با آن را قوی‌تر می‌کنید. هنگامی که تلاش می-کنید تا تصویر را درک و ترجمه کنید، فاکتورهای جستجو برای R-mode را گسترش می‌دهید که احتمال در کنار هم قرار گرفتن و اتحاد اطلاعات مربوط به هم را بیشتر می‌کند. توجه دقیق به تصاویرِ تصادفی که در ذهن هشیارتان پدید آمده و محو می‌شوند موجب می‌شود تا در هر سطحی بینش و روشن‌بینی جدیدی را کشف کنید.

این، یک جادو نیست و ممکن است در مورد شما جواب بدهد و یا نتیجه‌ای نداشته باشد، اما به‌نظر می‌رسد امتحان کردن آن در زمان استراحت مغز، کار قابل قبولی باشد.

درصدِ تقریبا زیادی از مردم با این روش، تصویری را نمی‌بینند، اگر شما هم جزو آن دسته هستید، می‌توانید به‌وسیله‌ی مالیدن آرام چشم‌ها و یا خیره شدن چند لحظه‌ای به منبع نوری ملایم، دیدن تصویر با چشمان بسته را تحریک کنید (به حسِ دیدن شی‌ای نورانی از یک منبع نادیدنی، phosphine می-گویند). منبع تصویر اهمیتی ندارد؛ این‌که شما چگونه آن را درک و تفسیر می‌کنید مهم است. کمی بعد در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد.

بهره بردن از R-mode با تکنیک گزارش نویسی آزاد

 

یک راه دیگر برای دستیابی به گنج نیمه‌ هشیار R-mode، نوشتن است. وبلاگ نویسی در سال‌های اخیر طرفداران زیادی پیدا کرده است. درنسل‌های قبل از ما، مردم عادت به نامه نویسی داشتند و اکنون ما بهترین نامه‌های آن دوران از افراد مشهور را نگهداری می‌کنیم مانند ولتر، بن فرانکلین و ...

نوشتن نامه و خاطرات روزانه، عادت بسیار خوبی است. ممکن است برخی از نوشته‌ها احمقانه به‌نظر بیاید مانند این‌که آب و هوا چطور بوده، قیمت اجناس چه قدر بالا رفته است و چیزهایی از این دست. اما در بین این بسیارگویی‌ها از جزییاتِ اتفاقات روزانه، گاهی مفاهیم فلسفی نیز پنهان بوده است. این نوع از گزارش‌نویسی آزاد همواره مورد تقدیر قرار گرفته و کسانی که در این کار مهارت داشتند، همان‌هایی بوده اند که در نهایت به‌عنوان "مردان نامه‌ها" مورد احترام بوده‌اند.

امروزه، وبلاگ‌ها این نقش را به‌عهده گرفته‌اند. در بسیاری از آن‌ها می‌توانید پست‌های "امروز برای صبحانه چه خوردم" و یا گاه پرگویی‌های ناخوشایندی که نشان از کمیِ سلامت عقلانی دارند را ببینید اما هم‌چنین می‌توانید از برخی از آن‌ها بصیرت‌های پر نفوذ و منشا ایده‌هایی را مشاهده کنید که دنیا را تغییر خواهند داد.

اما راه‌های زیادی وجود داردکه شما می‌توانید افکار خود را بنویسید و برخی از آن‌ها برای اهدافتان بسیار موثرتر هستند. یکی از بهترینِ آن‌ها تکنیکی است با نام «صفحات صبحگاهی».

تکنیک صفحات صبحگاهی

این تکنیک را اولین بار در یک کارگاه نویسندگی شنیدم (هم‌چنین درin The Artist’s Way [Cam02] نیز آمده است). این یک تکنیک عمومی برای نویسنده‌ها است. اما هنگامی که این تکنیک را در یک دوره‌ی MBA و هم‌چنین سایر دوره‌های اجراییِ طراز اول شنیدم، بسیار تعجب کردم.

ابزارِ نوشتن و نقش آن در نوشتن


هنگامی که شما شروع به ایجاد یک اثر خلاق مانند نوشتن در یک وبلاگ، یک مقاله و یا یک کتاب (در این مورد خدا به دادتان برسد!)، با مقاومت‌های بی‌شماری مواجه خواهید شد. مقاومت می‌تواند در شکل‌های متفاوتی خود را نشان دهد، از نگرانی و شک و تردید دائمی خودتان تا طفره رفتن‌ها و به تعویق انداختن‌ها به دلیل مجموعه‌ای از عذرها و بهانه‌های دیگر (نگاه کنید به کتاب The War of Art: Break Through the Blocks and Win Your Inner Creative Battles [Pre02])

به‌طور اخص در وبلاگ‌نویسی، ابزاری که از آن استفاده می‌کنید، سد راه شما در نوشتن می‌شوند. به-طور مثال اگر شما از یک سرویس خدماتی وب برای وبلاگ خود استفاده می‌کنید (مانند TypePad و یا Blogspot)، پست‌های خود را به‌صورت آفلاین اضافه می‌کنید؟ اگر شما نرم‌افزار وبلاگ خود را به تنهایی نوشته باشید، آیا زمان بیشتری از وقت خود را به بهبود نرم‌افزار و یا طراحی و بلاگ اختصاص می‌دهید تا خلق مقاله‌ها و نوشته‌های جدید؟ خیلی معتاد به تکنولوژی نباشید. برای صدها سال، نوشتن بر روی کاغذ بسیار کارآمد بوده است و در قاپیدن و به کلمات درآوردن ایده‌ها، بسیار سریع عمل می‌کند و می‌توانید بعد از آن، در هر فرصتی، مطالب نوشته شده را به وبلاگتان اضافه کنید.

 

هنگامی که شروع به نوشتن می‌کنید، نگهداری جریانِ نوشتن بسیار مهم است و اجازه ندهید مسایل تکنیکی، شما را از نوشتن بازدارند. ابتدا همه چیز را بنویسید و سپس به بازبینی بپردازید.

 

بسیاری از نامه‌های گذشتگان به دقت انباشته و نگهداری می‌شده‌اند. در مورد شما چطور؟ آیا از نوشته‌های وبلاگ خود نسخه پشتیبان دارید؟

قواعدِ آن از این قرارند:

  • صفحات صبحگاهی خود را درست بلافاصله پس از بیدار شدن بنویسید؛ قبل از صبحانه، قبل از گوش کردن به اخبار ترافیک، قبل از آماده کردن فرزندانتان برای رفتن به مدرسه و خلاصه قبل از هر کاری.
  • حداقل 3 صفحه بنویسید. از تایپ کردن با کامپیوتر و یا گوشی هوشمند نیز پرهیز کنید؛ فقط با کاغذ و مداد و یا خودکار. .
  • چیزی که می‌نویسید را سانسور نکنید، خواه پیشِ پا افتاده باشد و یا بسیار ناب. فقط بنویسید. .
  • هیچ روزی را از دست ندهید و هر روز این کار را انجام دهید. .

اگر نمی‌دانید چه باید بنویسید، نگران نشوید، این موضوع اصلا اهمیت ندارد. یک مدیر اجرایی تعریف می‌کرد که نوشتنش را با این جمله شروع کرده بود که "این کار هدر دادن وقت است". او سه صفحه در مورد این‌که "نمی‌دانم چه باید بنویسم"، نوشته بود و این هم خوب است. زیرا بعد از مدتی او متوجه شد که موضوعات دیگری شروع به نشان دادن خود کرده‌اند؛ برنامه‌های بازاریابی، جهت‌یابی محصول، راه حل‌ها و ایده‌های ابداعی. او توانست بر مقاومت ابتدایی خود غلبه کند و این تکنیک را یک راه بسیار موثر برای بهره‌بردن از افکارش پیدا کرده بود.

چرا این روش جواب می‌دهد؟ من فکر می‌کنم به این خاطر است که شما به انباشت ذهنی‌ای که به آن بی‌توجه هستید، دسترسی پیدا می‌کنید. در اولین لحظات بیداری، شما به‌ اندازه‌ای که ممکن است خود تصور کنید، بیدار نیستید، ضمیر نیمه هشیار شما هنوز بیشترین نقش را بازی می‌کند و شما هنوز با دنیای کوچک واقعیت، به‌خوبی سازگار نشده‌اید. در این زمان، شما یک مسیر بسیار خوب و مستقیم برای دسترسی به R-mode خود دارید، دستِ کم برای دقایقی.

توماس ادیسون یک راه بسیار جالب برای استفاده از این ایده داشت. او در حالی که لیوانی پر از توپ کوچک در دست داشت، می‌خوابید. او می‌دانست که هنگامی که در حال خواب رفتن است، ذهن نیمه هشیارِ او چالش مشکلات او را می‌پذیرد و برای آن، راه حل پیدا می‌کند. هنگامی که او به خواب عمیق می‌رفت، توپ‌ها از دستش به روی زمین می‌ریختند و صدای ناخوشایند برخورد آن‌ها به زمین، او را بیدار می‌کرد و او سپس شروع به نوشتن در مورد هر آن‌چه که در ذهنش بود، می‌کرد [10].

تکنیک "فقط بنویس"

تکنیک دیگر، همان وبلاگ نویسی است. هر شانسی برای نوشتن، خوب است؛ این‌که شما در مورد موضوع مشخصی، چگونه می‌اندیشید و چه‌قدر در موردش می‌دانید، چه‌میزان و به چه شکل می‌توانید از ان دفاع کرده و یا آن را رد کنید. نوشتن برای مخاطبان عمومی، یک راه فوق‌العاده برای وضوح افکار و باورهای خودتان است.

اما از کجا شروع کنیم؟ به‌غیر از موضوعاتی که برای شما بسیار داغ هستند و انگیزه‌ی زیادی برای صحبت کردن از آن‌ها در شما ایجاد می‌کنند، نشستن و نوشتن در مورد سایر موضوعات سخت است. شاید شما بخواهید تکنیک Gerry Weinberg’s Fieldstone را امتحان کنید که در Weinberg on Writing: The Fieldstone Method[Wei06] شرح داده شده است. این شیوه نامش را از دیوارهایی که از سنگ درست شده، گرفته است: شما مجبور نیستید که سنگ‌های مخصوصی را برای آن دیوارجمع کنید. شما تنها باید چرخی در اطراف بزنید و سنگ‌های زیبا و جذابی را برای آینده انتخاب کرده و بر روی هم کُپه کنید. سپس زمانی که مشغول ساختن دیوار شدید، نگاهی به تَل سنگ‌ها بیاندازید و یک قطعه‌ی مناسب برای بخشی که در حاضر مشغول کار بر روی آن هستید را انتخاب کنید.

عادتی از جمع‌آوری قطعات ذهنی را در خود ایجاد کنید. هنگامی که شما چند کُپه از آن‌ها را درست کنید، فرایند ساخت دیوار بسیار آسان‌تر خواهد شد. این عادتی است که کمی دشوار به‌دست می-آید، اما با ارزش است.

بهره‌برداری از R-mode به‌وسیله‌ی راه رفتن

شما می‌توانید تنها با راه رفتن ، از راهنمایی‌ها و اشارات R-mode استفاده کنید. آیا تفاوت بین لابیرنت و ماز را می‌دانید؟ یک ماز چندین ورودی و خروجی دارد و و شما در مسیرتان، چندین انتخاب خواهید داشت و دیوارها مانع از دیده شدن مسیر خروجی می‌شوند؛ این یک معما است.

4-6

یک لابیرنت، یک معما نیست؛ آن، ابزاری برای مراقبه است. لابیرنت‌ها یک مسیر واحد دارند و شما اختیاری برای تصمیم‌گیری ندارید. شما مسیر را دنبال می‌کنید و این کار مانند این است که سرگرمی‌ای برای L-mode فراهم کرده و R-mode خود را رها کرده‌اید. این کار شبیه این است که شما یک پیاده-رویِ طولانی از میان درختان و یا یک رانندگی دراز مدت در یک اتوبان خلوت و مستقیم داشته باشید، منتها در ابعادی کوچک‌تر و در فضایی مطلوب‌تر.

سابقه‌ی لابیرنت به هزاران سال پیش بازمی‌گردد؛ امروزه می‌توان آن را در بیمارستان‌ها، کلیساها، مراکز درمان سرطان و مکان‌های دیگری که مخصوص التیام بخشی و بازپروری هستند، مشاهده کرد. تا به‌حال به این موضوع توجه کرده‌اید که ایده‌ها و بصیرت‌های بزرگ و عالی، در زمان‌های عجیبی خود را نشان می‌دهند؟ به‌طور مثال در زمان دوش گرفتن در حمام، در هنگام اصلاح چمن‌ها حیاط، ظرف شستن و یا دیگر کارهای ساده و معمولی دیگر.

این اتفاق را می‌توان این‌گونه توصیف کرد: به مانند این است که L-mode از کارهای روتین و تکراری خسته می‌شود و دست از کار می‌کشد و به R-mode اجازه می‌دهد تا آزادانه، یافته‌های خود را ارائه کند. اما برای بهره بردن از این تاثیر، نیازی به شستنِ بیشتر ظرف‌ها و یا چمن زدن‌ِ هر روزه‌ی حیاط نیست. در حقیقت، آن به راحتیِ قدم زدن در ساحل است.

Henry Poincare، ریاضیدان برجسته، انواع مختلفی از ایده‌ی گفته شده را به عنوان تکنیکِ حل مسئله استفاده می‌کرد. او هنگامی که با یک مسئله سخت و پیچیده مواجه می‌شد هرچه را که در رابطه با آن موضوع در ذهن داشت، به روی کاغذ می‌آورد (من این روش را کمی بعد در بخش 8-6 با عنوان بینش درونی خود را بوسیله نقشه‌های ذهنی تصویر سازی کنید، پیشنهاد خواهم داد). او پس از این‌کار با نگاه کردن دوباره به مسئله، راه حل آنرا به راحتی پیدا می‌کرد در مورد مسائل سخت و موبوط به هم، او ساده ترینِ آنها را به عنوان ریز مسئله انتخاب می‌کرد، محل کارش را ترک کرده و در حالیکه به آن فکر می‌کرد به پیاده‌روی می‌رفت. به محض اینکه بینشی نسبت به مسئله پیدا می‌کرد، سریع برمی‌گشت و تمامی آنچه در ذهنش بود را یادداشت می‌کرد. این فرآیند را تا حل کامل مسئله ادامه می‌داد.

او احساس خود را اینگونه توصیف می‌کند: ایده‌ها در شلوغی و اذحام بوجود می‌آیند و من احساس می‌کنم آنها دائما در حال برخورد با یکدیگر هستند تا اینکه به صورت دوتایی با هم جفت شوند و در حقیقت ترکیب‌های پایداری می سازند.

اگر شما لابیرنتی در دسترس ندارید می تواند از قدم زدن در پارکینگ و یا فضای خلوت دیگری بهره ببرید. در هر صورت از قدم زدن در داخل شرکت و با محل کار خود به دلیل حواس پرتی‌هایی که ایجاد می‌شود، خودداری کنید: صحبت با همکار، جلسه ناخواسته با رئیس و یا مشتری و ... که می‌توانند تمرکز شما را از مسئله دور نمایند.

ممکن است کمی نسبت به گفته‌های من در پارگراف‌های قبلی گیج شده باشید. هنگامی که شما برای قدم زدن به قصد فکر کردن روانه می‌شوید، لطفا عامدانه به فکر کردن نپردازید. تمایز قائل شدن بین پردازش R-Mode و L-Mode بسیار حیاتی است. L-Mode تعمدی است: هنگامی که شما تمرکز و دقت می کنید، L-Mode در حال کار کردن است. R-Mode متفاوت است. او دستور پذیر نیست، تنها می توانید آنرا دعوت کنید.

شما مجبورید کمی تمرکز زدایی کنید. کتاب Laws of Form[SB72] نوشته George Spencer Brown ریاضیدان، از این موضوع نه به عنوان "فکر کردن" بلکه به عنوان چیزی که لازم است شما آنرا بدانید و گوشه‌ی ذهن داشته باشید یاد می‌کند.

هنگامی که شما بر روی هدف تمرکز کنید، پردازش L-Mode غالب می‌شود و این چیزی نیست که شما بخواهید. در عوض شما احتیاج به سود بردن از نوعی تفکر غیرهدفمند دارید. مانند کاری که Poincare می‌کرد، هر آنچه را که به ذهنتان می‌آید را یادداشت کنید و دیگر کاری انجام ندهید. پس از این کار دیگر آنرا تکرار نکنید و یا اینکه بیش از حد به آن فکر نکنید بلکه همانطور که Brawn پیشنهاد می‌کند، روی آن تمرکز نکنید، فقط آن را به‌خاطر داشته و در گوشه‌ی ذهنن خود نگاه دارید. مانند گوشتی که در ماست و آبلیمو می‌خوابانند تا ترد و آماده‌ی پخت گردد، مسئله‌ی خود را نیز به آرامی در ذهن خود نگه دارید (به این موضوع در بخش 8.2، "تمرکز زدایی به قصد تمرکز بیشتر"، خواهیم پرداخت).

note

برای حل مسائلِ سخت، از کیبورد خود فاصله بگیرید.

در نهایت، زمانی که کمترین احتمال برای یافتنِ راه حل وجود دارد، پاسخ را دریافت خواهید کرد.

note

حال خواندن مقاله را رها کنید و برای قدم زدن بروید. من منتظر خواهم بود.

اگرچه ما در مورد بهره بردن از ایده‌ها بسیار صحبت کرده‌ایم، اما تواناییِ سود بردن از افکار و بینش-های درونی، تنها به ایده‌های بزرگ محدود نمی‌شود. موتور جستجویِ R-mode شما می‌تواند تطابق الگوها را تنها با یک قطعه از یک الگو نیز انجام دهد.

آیا میتاویند این را باخونید؟ [11] بر اساس تقحیقات، جای حورف در کلتمات اهیمتی نرادند؛ آچنه مهم است ، قرارگیریِ حرف اول و آخر در جای دسرتِ خود است و بیقه می‌نواتند جاجبا شنود و شما هونز قدار به خونادن هیستد.

این پدیده ، به آن خاطر است که مغز انسان هر حرف را نه جداگانه، بلکه کلمه را به عنوانِ یک کُل می-خواند. بسیار جالب است ...

استفاده از هنرهای رزمی برای بهبود تمرکز


Junr Kim

داستان زیر را برای ما تعریف کرد:

"بعد از شروع به تمرین در هنرهای رزمی، متوجه شدم که ظرفیت تمرکز (مدت زمانی که می‌توانستم بر روی چیزی تمرکز کنم) و کنترلِ تمرکزم (مانند تمرکز در یک محیطِ شلوغ و آشفته) بسیار بهبود یافته است. من به‌طور دائم تجربه‌ام را به توسعه‌دهندگان نرم‌افزار انتقال داده و توصیه می‌کنم. اسم این هنر رزمی Ki-Chun است و دیدگاهی مانند tai chi و مراقبه دارد."

"من نیز تاثیر قابل توجه آن را در یکی از دوستانم که به توصیه‌ی من عمل کرده است، دیده‌ام. در کمتر از یک ماه، شما تفاوت را احساس خواهید کرد. او به من می‌گفت که حالا بهتر می‌تواند تمرکز کند و کیفیت تمرکزش نیز افزایش یافته است."

یوگا، مراقبه، تکنیک‌های تنفس و هنرهای رزمی، همگی بر پردازش‌ اطلاعات در مغز شما اثرگذارند. ما سیستم‌های پیچیده‌ای هستیم و همان‌طور که در تفکر سیستمی دیدیم این موضوع به این معنی است که همه چیز به هم متصل است. حتی چیز ساده‌ای مانند تنفس به شیوه‌ای خاص می‌تواند عمیقا بر روی نحوه‌ی تفکر شما تاثیرگذار باشد.

ذهن شما در بازسازی واقعیت بر اساس الگوهای قطعه قطعه شده، بسیار ماهر است. او می‌تواند بین اطلاعات ناقص، پیوستگی و اتحاد ایجاد کند و به‌طور دائم در حال انجام این کار است، حتی اگر شما از آن آگاه نباشید.

الگوهای کد

در این‌جا مثالی از الگوهایی می‌زنیم که اگر شما یک برنامه‌نویس باشید، به احتمال زیاد قبلا با آن مواجه شده‌اید. کدِ مرجع (Source Code) حتی در تک فاصله‌ها و عرض ثابت فونتش، کیفیتِ حروفچینی و تایپوگرافیکی که به آن می‌دهد، شما را در درک منظور نویسنده‌اش، یاری می‌کند. به یاد داشته باشید: کد مرجع بسیار خوانده می‌شود، بسیار بیشتر از تعداد دفعاتی که نوشته می‌شود، بنابراین، اغلب بسیار ارزشمند است که کمی تلاش کنیم که قابلیت خواندن آن به‌وسیله‌ی انسان، بیشتر شود. به عبارت دیگر، باید الگوهای بزرگتری در کد را، قابلِ دیدن کنیم.

به‌طور مثال، چرا ما از فونت‌های با عرض ثابت استفاده می‌کنیم؟ برای کامپایلر که اهمیتی ندارد، اما به‌دلیل تشخیص راحت‌تر، ما تمایل داریم همه چیز را هم‌ردیف و هم‌تراز کنیم:

4-9

به طریق مشابه، شما ممکن است تمایل داشته باشید تا قطعات کد را با کاراکترهای گرافیکی مانند شکل زیر از هم جدا کنید:

4-10

این حالت، توجه شما را به خودش جلب می‌کند و اگر به‌طور منظم تکرار شود، بخشی از الگوی بزرگتری می‌شود که ذهن شما آن را تشخیص داده و روی آن قفل می‌شود. یکی از خوانندگان به ما می-گفت که او عامدانه زمانی را صرف تایپوگرافیِ کدها به این شیوه می‌کرده است.

مبتدی‌ها کارشان را به این شکل شروع می‌کنند، چون یک قانون ساده برای پیروی وجود دارد. اما نوآموزان پیشرفته ممکن است شروع به شکایت کنند که وقت صرف کردن بر روی طرح‌بندی کد، یک‌جور اتلاف وقت است. متخصص‌ها و حرفه‌ای‌ها هم در مورد کدهای ضعیف، عصبانی می‌شوند چون دیدن الگوهایی که همیشه عادت به دیدن آن‌ها داشته‌اند در این جور کدها سخت‌تر است، حالا هر چه می-خواهد باشد.

این نشانه‌های تصویری می‌توانند شکل‌های زیادی به خود بگیرند مانند این هم‌ترازی‌ها و یا قطعاتی که در سرصفحه‌ها (headers) قرار می‌گیرند یا حتی می‌توانند اشارات زیرکانه‌تری باشند مانند اندازه‌ی شیوه یا متد کد نویسی. هنگامی که شما فقط عادت به دیدن شیوه‌های کوتاه با تنها چند خط کد داشته باشید، یک شیوه‌ی طولانی و بسیار بلند ممکن است به نظر شما اشتباه بیاید.

پرانتز نیز یک الگوی تصویری را به‌خوبی شکل می‌دهند که می‌تواند توصیفی برای جنگ طولانی و سختِ برخی، در حمایت از یک جایگذاری خاص در پرانتز در زبان‌های برنامه‌نویسی‌ای باشد که از آن‌ها استفاده می‌کنند. آن‌ها در این بحث لجاجتی ندارند، بلکه این نوع از تطابق الگوها بسیار بر درک آن‌ها تاثیر می‌گذارد و بنابراین سرسختانه از آن دفاع می‌کنند.

البته یک بخش تاریک نیز در تطابق الگوها در کد وجود دارد. این قطعه‌ی کلاسیک کد از زبان برنامه‌نویسیِ معظمِ C را در نظر بگیرید:

4-11

در این مورد4-12، بدون توجه به مقدار4-13همواره اجرا خواهد شد. این موضوع که کد با کمی تورفتگی از ابتدای خط، شروع شده است، آن را زیبا و قابل خواندن کرده است. اما این، شیوه‌‌ی کامپایلر در نگاه کردن به آن نیست: تنها اولین عبارت به else متصل می‌شود؛ این تورفتگی در ابتدای خط گمراه کننده است. تایپوگرافی تاثیر قدرتمندی در درک بهتر و یا بدتر دارد.

خود را با سطوح متفاوت مهارت در گروهتان تطبیق دهید

سعی کنید تا به درک تصویری خود به‌وسیله‌ی اشاراتِ تایپوگرافیک، کمک کنید. ممکن است برای کامپایلر اهمیتی نداشته باشد اما برای ما مهم است. نسبت به این تاثیر حساس باشید: اگر شما در مرحله-ی بالاتری از مهارت نسبت به هم‌گروهی‌های خود هستید و از جانب آنان با مقاومت در این زمینه مواجه می‌شوید، آگاه باشید که آن‌ها این موضوع را به شیوه‌ی شما نمی‌بینند و همین موضوع دلیل مقاومتشان است. آن‌ها به طور اتوماتیک ارزش آن را درک نخواهند کرد. این شما هستید که موظف به توضیح دادن برای آن‌ها هستید.

اگر شما قادر به دیدن ارزش این الگوها نیستید اما سایر افراد حرفه‌ای‌تر در گروهتان از این درک برخوردارند، سعی کنید آن‌ها را راضی نگه دارید. متوجه باشید که این کار، وقت تلف کردن بر روی یک تاثیر احمقانه نیست، بلکه یک ابزار ارتباطی بسیار قدرتمند است.

از بخش دیگر سرتان استفاده کنید

بسیاری از اوقات، دیدن چیزهایی که دقیقا جلوی شما قرار دارند، سخت است. زیرا شما عادت دارید الگوها را از راه مشخصی ببینید. بسیار راحت است که به عادت‌هایتان و الگوهای مشخصی از تفکر بچسبید و به راه‌های مشخصی از فکر کردن، خو بگیرید. راه حلِ کسب بصیرت و بینشی درست نسبت به مسئله این است که تلاش کنید آن را از یک دیدگاه کاملا متفاوت بنگرید.

کلید خلاقیت و حل مسئله در یافتن راه‌های متفاوت در نگاه کردن به مسئله نهفته است. تداعی معانی متفاوت و پیوستگی‌های متفاوت بین آن‌ها، R-mode را مجبور می‌کند که جستجوهای متفاوتی را اغاز کند؛ حالا ممکن است موارد جدیدی را پیدا کند.

Dave Thomas

اغلب در مواجه با یک مشکل بغرنج می‌گوید: "به آن برعکس نگاه کن!" این یک تلاش ذهنی است: راهی که بتوانید خود را به نگاه کردن به مسائل از دیدگاهی متفاوت عادت دهید.

مشکلات اطرافتان را پدیدار کنید

به‌طور مثال، مهندسین صدا از یک تکنیک مشهور در هنگام ضبط صدا از سازهای مختلف استفاده می‌کنند. برای ساختن بهترین صدا، آن‌ها در ابتدا بدترین صداهای ممکن را از تمامیِ سازها درمی‌آورند و بعد از آن تنظیماتشان را برعکس می‌کنند: هر چیزی که باعث شد صدا خراب شود را خاموش و یا قطع می‌کنند تا به صدایی صاف و شفاف دست پیدا کنند. این تغییر ساده در نوع نگاه؛ نگاه کردن به مشکل از یک راه دیگر، به تنهایی یک تکنیک بسیار قدرتمند است. شما می‌توانید از آن در هنگامِ دیباگ کردن (اشکال زدایی از نرم‌افزار) استفاده کنید: به جای تلاش برای پیشگیری از باگ‌هایی که به سختی پیدا می‌شوند، سعی کنید سه یا چهار راهی که باعث به‌وجود آمدن آن‌ها می‌شود را پیدا کنید. در این راه، شما ممکن است علت واقعی آن‌ها را پیدا کنید. این کار را در مورد طراحیِ واسط کاربری نیز انجام دهید: به جای تلاش برای پیدا کردن یک طرح‌بندی و یا جریانِ کار عالی و بی‌نقص، بدترین شکل آن را پیاده کنید. این کار ممکن است مهارت شما را در پیدا کردن جزییات مهم، صد چندان کند.

note

برای حل مشکل، نگاه خود به مسئله را تغییر دهید

Roger von Oech

در A Whack on the Side of the Head [vO98] این تلاش‌ها و استفاده‌های دیگر از تغییر نوع نگاه به مسئله را فهرست می‌کند. برخی از آن‌ها عبارتند از: نگاه برعکس و جابه‌جا به موضوع، غلو و بزرگ بینی نسبت به ایده، ترکیب ایده‌های کاملا متفاوت و ...

علاوه بر انواع تغییر نگاه، او تعدادی از موانع ذهنیِ معمول که تمایل دارند از دیدنِ جایگزین‌ها جلوگیری کنند را بیان می‌کند. این موانع شامل مواردی از این دست است: فرضِ این‌که تنها یک جواب درست وجود دارد، فکر کردن به این موضوع که راه حل ارائه شده منطقی نیست و یا نادیده گرفتنِ بازی به عنوان امری مسخره و بی‌فایده و ...

این موارد به دلیل این‌که حقیقت نداشته و فعالانه سدی در برابر پیشرفت شما هستند، فرض‌های خطرناکی محسوب می‌شوند. اغلبِ مشکلات، راه حل‌ها و یا جواب‌های درستِ چندگانه‌ای دارند. ایده‌ی "یک جواب درست"، شاید تنها در مورد حسابانِ مدرسه‌ها صدق می‌کرد. ترسیدن از یک راه حل، منطقی نیست؟ بنابراین، اغلب پردازش‌های مغزیِ شما نیز منطقی نیست. اما این گفته، آن را غلط و اشتباه نمی‌کند. بازی کردن با یک ایده، یکی از ابزارهای بسیار قویِ در دسترس ما است. بازیِ غیرهدفمند با یک ایده، جایی است که شما ارتباطات را برقرار کرده، روابط را می‌بینید و نسبت به موضوع، بینش و بصیرت پیدا می‌کنید. این کار برای کمک به تغییر نگاه در شما، بسیار سودمند است.

نیاز مادر اختراع و بازی، پدر آن است

Roger von Oech

یک مثال بسیار عالی از بینشی که با تغییر نوع نگاهتان به مسائل، ایجاد می‌شود را در داستانِ The Once and Future King [Whi58] اثرِ T.H.White می‌توان دید. در این داستتان، شخصیت

جادوگر، سرگرم آموزش آرتور شاه به‌وسیله‌ی تبدیل کردن او به حیوانات مختلف می‌شود تا دنیا را از منظر هر کدام از حیوانات تجربه کند. در یک بخش، آرتور جوان می‌آموزد تا با غازهای وحشی بر فراز کشور پرواز کند. به‌عنوان یک غاز که از فراز سرزمین به آن نگاه می‌کند، او متوجه شد که مرزها به‌صورت مجازی هستند: هیچ خط رنگینی بر روی زمین، قلمروی سلطنت و یا مرز کشور را مشخص نمی‌کند و متوجه شد که سراسر بریتانیا می‌تواند در زیر اراده‌ی یک پادشاه، متحد باشد.

اما شما مجبور نیستید مانند آرتور شاه به یک پرنده تبدیل شوید؛ تنها تصور خود به عنوان پرنده (به‌طور مثال) می‌تواند اثر مشابهی داشته باشد. از این نقطه نظر متفاوت، موتور جستجوی مغز شما نیز مجبور خواهد شد تا به ایده‌های متفاوتی سرک بکشد. برای مثال، خود را به عنوان یک ترکیب واحدی از مشکلی که در حال حاضر مشغول حل کردن آن هستید، تجسم کنید. تصور کنید که شما یک Data base Quary و یا یک Packet در network هستید. چه زمانی از در انتظار ماندن در صف، خسته می‌شوید، چه کاری انجام خواهید داد و به چه کسی خواهید گفت؟

جادوی پیشگویی

از زمان‌های بسیار دور، بلند مرتبه‌ترین عابدان در معابد، از کاهنان مشاوره می‌گرفته‌اند و مانند اغلب پیشگوها و یا طالع‌بین‌ها، جواب یا پیغامی که از طرف کاهنان اعلام می‌شد اغلب رمزگونه بود . شما مجبور بودید آن را برای خود ترجمه کنید و این، همان "استفاده از بخشِ دیگر سرتان" بوده است.

این ایده، شبیه ماهیت متناقضی است که در پندها و حکایت‌های ذِن وجود دارد. مانند این عبارت که: "به هم خوردن یک دست، چه صدایی دارد؟" به‌طور منطقی، این گفته هیچ معنایی ندارد. مغز مجبور به تلاش برای جفت کردن الگوهای نامتشابه است: این کار، حوزه‌ی اطلاعاتِ خامی که موتور جستجوی مغز بر روی آن کار می‌کند را وسعت می‌بخشد. به‌طور مثال، بازی اسم و فامیل را در نظر بگیرید. وقتی دیگر لغتی به ذهنتان نمی‌رسد، چه می‌کنید؟ شما حروف را دوباره کنار هم به امید پیدا کردن ارتباط جدید و لغت دیگر، می‌چینید.

Brian Eno

و Peter Schmidt آهنگسازانی هستند که 100 استراتژی را در قالب سوالات و عباراتی تدوین کرده‌اند که باعث می‌شوند شما شباهت‌هایی را برای قیاس با مسئله‌ی خودتان پیدا کرده و استفاده کنید. آن‌ها منابع بسیار خوبی برای زمان‌هایی هستند که شما در حل مسئله‌ای، با مشکل جدی مواجه شده‌اید. در این‌جا برخی از نمونه‌های آن آورده شده است:

  • این، شبیه چیست؟
  • چیزی را تغییر ندهید و به همان شیوه‌ی قبلی ادامه دهید .
  • چیزی را تغییر ندهید و به همان شیوه‌ی قبلی ادامه دهید.
  • یک قصدِ پنهانی در اشتباه شما نهفته است.

من به‌طور خاص، آخرین عبارت را دوست دارم: شاید اشتباه شما به نوعی، اصلا اشتباه نباشد. فروید هم، این عبارت را دوست داشت.

note

از این استراتژی‌ها و یا پیشگویی‌های دیگری استفاده کنید و ببینید برای مشکل امروز شما چه مفهوم خاصی دارند؟

مهندسی کلماتِ مغز شکسپیر

بسیاری از الگوها، غریب‌تر از آن هستند که مغز را بیدار کنند. آن‌ها واقعا مغز شما را برای توجه به ورودی‌های ناب، overclock (اگر یک استعاره‌ی مربوط به CPU را می‌پسندید) می‌کنند. به‌طور مثال، کودکان لغات فوق‌العاده‌ای می‌سازند و بسیار با کلمات بازی می‌کنند. از افعال سلیس گرفته تا کلمات عامیانه و مقطعی و یا استفاده‌ی نابجا و تغییر شکل یافته از لغات. واقعا ناراحت کننده است که بزرگسالان دیگر این کار را انجام نمی‌دهند.

ویلیام شکسپیر، بسیاری از لغات را باز مهندسی کرده است. در حقیقت او عبارات جدیدی را ابداع کرده و به آن‌ها اعتبار بخشیده است. عباراتی که بسیاری از آن‌ها، هم اکنون نیز کاربرد دارند [12] ، مانند :

What else is this like
Change nothing and continue consistently
Shut the door and listen from the outside
Your mistake was a hidden intention

تغییر، سودمند است


گفته می‌شود که تنها نوزادانی که جای خود را خیس کرده‌اند به تعویض و تغییر احتیاج دارند! ما فرزندانِ عادت خویش هستیم. اما عادت‌های تثبیت شده برای مغز خوب نیستند؛ در این حالت شما قادر به برقراری ارتباطات مغزی جدید نبوده و به‌تدریج و به‌صورت فزاینده در برابر دیدن جایگزین‌های دیگر، کور خواهید شد. .

در مورد کارهای معمول خود در صبح‌ها و پس از بیدار شدن بیاندیشید. روندی که در صبح‌ها برای آماده شدنِ روزانه انجام می‌دهید، کاملا تکراری و همیشگی است. حتی جزییات بسیار کوچکی مانند این‌که در هنگام مسواک زدن، اول کدام دندان را مسواک می‌زنید. شما نیاز دارید تا از این روزمرگی خارج شوید. .

ازدست دیگر خود استفاده کنید، در طرف دیگر خیابان پارک کنید، مدل موی خود را عوض کنید، از نوع دیگری از حوله استفاده کنید، ریش خود را بتراشید و یا ریش بگذارید، زودتر و یا دیرتر بخوابید. .

این تغییرات کوچک برای مغز شما خوب هستند؛ آن‌ها به تغییر سیم‌پیچی مغز شما (ارتباطات عصبی) کمک کرده و آن‌ها را از همیشگی بودن خارج می‌کنند. لطفا جدی بگیرید! مغز شما احتیاج دارد که سازگار شود و این سازگاری نیز به‌طور مدام تغییر کند، اگر چیزی برای سازگار شدن پیدا نکند، شُل می‌شود (یک استعاره‌ی بسیار گویا !) .

علاوه بر گسترش گنجینه‌ی لغات و عبارات، شکسپیر به بازخوانی برخی کلمات کلیدی در زبان انگلیسی اقدام کرده است که موجب خلق شگفتی و اعجاب شده است. او هم‌چنین از برخی از اسم‌ها به جای فعل استفاده کرده است. مانند عبارت he" godded me"، که در آن از اسم god به شکل فعل استفاده شده است و به این معنی است که "او مرا بت کرده بود". این تکنیک با نام "جابه‌جایی عملکردی" شناخته می‌شود که موجب یک اوج عملکردی در فعالیت مغز خواهد شد. زیرا این، یک ورودیِ غیر قابل انتظار است و مغز مجبور به کار کردن بر روی درک کلِ معنای آن خواهد شد. اما جالب این‌که متخصصین دریافته‌اند که شما معنی لغت را قبل از این‌که به عملکرد کلمه در جمله دقت کنید، خواهید فهمید. این تکنیک کمک می‌کند تا متن فعالی را بنویسید و خواننده را درگیر شکستن سبک-های استاندارد و معمول عبارات و جملات کنید. این یک استفاده‌ی کلامی از "بخش دیگر سرتان" است .

اگرچه استفاده از جابه‌جایی عملکردی ذهن شما را برای خوانندگانتان بیرون می‌ریزد، اما باعث سوء هاضمه‌ی روحیِ ویرایشگر متن شما خواهد شد. اما هم‌چنان تکنیک هوشمندانه‌ای است. .

4.6. آنچه در این بخش آموختیم

در این بخش ما به برخی از امکانات R-mode نگاهی انداختیم. پردازش‌های R-mode شما مبهم هستند و با اجبار تبدیل به عمل نمی‌شوند. .

این روش‌های تفکر، برای دستیابی به یک رویکرد سریع و متعادل نسبت به حل مسئله و خلاقیت، ضروری هستند. شما نمی‌خواهید بر روی R-mode به قیمت محروم کردن خود از L-mode، تمرکز کنید و به همین صورت نیز نمی‌خواهید به قیمت نادیده گرفتنR-mode، تنها بر L-mode خود تکیه کنید. در عوض شما می‌خواهید آموختن و نحوه‌ی تفکر خود را در جهت حمایت از جاری شدن R-mode در جریانِ L-mode، شکل دهید. .

شروع به استفاده از اشارات و راهنمایی‌های مبهم R-mode و بهره برداری از خروجی‌های موجود آن کنید. با استفاده از تکنیک‌هایی مانند صفحات صبحگاهی، نوشتن و تفکرهای بی‌هدف مانند قدم زدن، سعی در استفاده‌ی بیشتری از پردازش‌های R-mode کنید و در این باره تنها به شانس بسنده نکنید. .

در آخر، از آن‌جا که حافظه، مکانیسم بسیار شکننده و گران‌قیمتی دارد، آماده شوید تا بینش‌ها و بصیرت‌هایی که R-mode به شما ارائه می‌کند را در هر زمان و هر جایی، یادداشت کنید.


[1] Ralph Waldo Emerson

[2] نگاه کنید به: Improving Vocabulary Acquisition with Multisensory Instruction [DSZ07]

[3] کارت‌های CRC (Class Responsibility Collaboration) یکی از ابزارهای طوفان مغزی (Brainstorming) در طراحی نرم‌افزارهای شیءگرا هستند و به‌طور معمول در زمان طراحی اولیه‌ی کلاس‌ها (classes) و نحوه‌ی ارتباط آن‌ها با یکدیگر به‌کار می‌روند. این شیوه مطلوب کسانی است که از روش‌های Agile در کار استفاده می‌کنند. هر کارت یک کلاس، مسئولیت آن و کلاس‌های مرتبط را تعریف می‌کند و این کارت‌ها شروع خوبی برای امکانات داینامیک (پویا) سیستم‌ها هستند و نه ویژگی‌های استاتیک (ایستا) آن‌ها (مانند دیاگرام کلاس در UML).

[4] نگاه کنید به مرکز اطلاعات منابع آموزشی در آدرس: http://eric.ed.gov.

[5] به طور مثال نگاه کنید به The Neuroscientific Perspective in Second language Acquisition Research [Dan94]

[6] نگاه کنید به The Emergence of Abstract Representations in Dyad Problem Solving [Sch95]

[7] نگاه کنید به : Conscious/Subconscious Interaction in a Creative Act [GP81].

[8] نگاه کنید به : “Bisociation in Creation” included in The Creativity Question [RH76]

[9] نگاه کنید به : PO: A Device for Successful Thinking [DB72] for more.

[10] نگاه کنید به: Why We Lie: The Evolutionary Roots of Deception and the Unconscious Mind [Smi04]

[11] نگاه کنید به: The Significance of Letter Position in Word Recognition [Raw76] and Retbadailty [Raw99]

[12] نگاه کنید به: Brush Up Your Shakespeare [Mac00]

[13] م: عبارات به خاطر خصوصیت بدیع بودنشان در زبان انگلیسی، به همان شکل آورده شده است.


شما چه امتیازی به این نوشته می‌دهید؟

بازخورد بازدیدكنندگان

برای این نوشته كامنت بگذارید.
نام :
e-mail:
كامنت :


صفحه اصلی
نوشته‌ها
فلش‌كارت‌ها
فروشگاه
انجمن‌گفتگو
تماس با ما
© 1390 - 1384 شركت فن‌آوران اطلاعات و ارتباطات روزآمد، تمامی حقوق محفوظ است.